
در سرزمینی دور، شهری بود به نام آیینَهزار؛ شهری که در مرکز آن تالاری قرار داشت با هفت آینهی بزرگ. میگفتند هر آینه یکی از ضعفهای پنهان انسان را نشان میدهد؛ نه چهره را، بلکه آنچه اگر رها شود، روح را میفرساید.
هیچکس جرئت نمیکرد یکتنه وارد تالار شود، تا روزی که پسری نوجوان به نام سُها تصمیم گرفت حقیقت را ببیند.
آینهی اول: غرور
سُها مقابل نخستین آینه ایستاد. تصویرش بزرگ و بزرگتر شد، آنقدر که دیگران در قاب جا نمیشدند. صدایی آرام گفت:
«وقتی خودت را بیش از اندازه بزرگ ببینی، دیگران را نخواهی دید.»
سُها قدمی عقب رفت و تصویرش عادی شد.
آینهی دوم: حسادت
در آینهی دوم، سُها زندگی دیگران را دید؛ موفقتر، شادتر، درخشانتر. قلبش سنگین شد. صدا گفت:
«حسادت، شادی را از تو میدزدد، حتی اگر دلیلش بیرون از تو باشد.»
سُها نفس عمیقی کشید و نگاهش را برداشت.
آینهی سوم: خشم
این آینه پر از ترک بود. با هر فکر تند، ترکها بیشتر میشدند.
«خشم، پیش از آنکه به دیگران آسیب بزند، خانهی درونت را ویران میکند.»
سُها دستش را پایین آورد و ترکها آرام گرفتند.
آینهی چهارم: تنبلی
در این آینه، سُها را دید که همیشه «فردا» را انتخاب میکرد. روزها میگذشتند و فرداها میپوسیدند.
«تنبلی، زمان را نمیکُشد؛ فرصت را دفن میکند.»
آینهی پنجم: طمع
این آینه هیچوقت پُر نمیشد. هرچه سُها میگرفت، باز هم خالی بود.
«طمع، سیر نمیشود؛ چون از ترس کمبود زاده شده.»
آینهی ششم: شکمبارگی
سُها دید که نهفقط خوردن، بلکه زیادهروی در هر لذتی میتواند آدم را خسته و تهی کند.
«افراط، حتی چیزهای خوب را هم تلخ میکند.»
آینهی هفتم: شهوت
آخرین آینه مهآلود بود. صدا آرامتر از همه گفت:
«وقتی خواستن، جای فهمیدن را بگیرد، آدمها تبدیل به تصویر میشوند، نه انسان.»
سُها چشمهایش را بست و مه کنار رفت.
پایان
سُها از تالار بیرون آمد. آینهها نشکسته بودند، ناپدید هم نشده بودند.
فهمید که هفت گناه کبیره هیولا نیستند؛
آنها هشدارند—اگر دیده نشوند، رشد میکنند.
از آن روز، مردم آیینهزار میگفتند:
«کسی که جرئت دیدن خودش را داشته باشد، کمتر گم میشود.»