
شب، جنگل را مثل یک راز قدیمی در آغوش گرفته بود.
باد آرام میگذشت و برگها فقط برای خودشان نجوا میکردند.
او آنجا ایستاده بود…
نه کاملاً انسان، نه کاملاً خیال.
بدنش از نور بود؛ نوری که انگار از دلِ گریه ساخته شده باشد.
کسی اسمش را صدا نمیزد.
نه چون نام نداشت…
بلکه چون دیگر کسی نمانده بود که به یادش بیاورد.
سالها پیش، او آدمی بود با قلبی خسته و امیدی کوچک.
هر بار که دوست داشت، نادیده گرفته شد.
هر بار که ماند، فراموش شد.
و هر بار که شکست، کسی نگفت: «حق داری خسته باشی.»
تا شبی که تصمیم گرفت نرود…
اما دیگر هم نماند.
حالا فقط ردّی از او باقی مانده بود؛
مثل نوری که از میان درختها عبور میکند
و هیچکس نمیفهمد چرا دلش ناگهان میگیرد.
او به کسانی نگاه میکرد که از کنارش رد میشدند.
میخواست بگوید:
«من هنوز دوست دارم…
هنوز دلم میلرزد…
هنوز منتظرم یکی مرا ببیند.»
اما صدا نداشت.
فقط نور داشت…
و نور، همیشه زود نادیده گرفته میشود.
میگویند اگر شبی در جنگل
بیدلیل بغض کردی
یا حس کردی چیزی مهربان از کنارت گذشت،
او بوده.
کسی که زیادی دوست داشت…
و آرامآرام
به خاطرهای تبدیل شد
که حتی گریه هم برایش دیر شده بود.