اینکه صبح ها حیات مجدد رو تجربه می کنیم و نور آفتاب رو می بینیم یک معجزس!

امروز قبل از اینکه گوشی رو بردارم ، فقط نشستم و به نور روی فرش نگاه کردم…
خیالم پرواز کرد به کودکیم
به اون صبح هایی که مامان سفره پهن می کرد ، چایی و شکر و مربا با کره و پنیر میاورد و شبکه یک داشت بستنی ها رو پخش می کرد
این نور همون نور که میفتاد وسط سفره صبحونه و من توی عالم خودم بدون هیچ دغدغه ای برنامه کودکم می دیدم
این نور همون نور اما من دیگه کودک نیستم و انقدر غرق زندگی شدم که یادم رفته میشه از همین لحظه ها عمق لذت رو تجربه کرد
با همین فکر و خیال ها بود که تصمیم گرفتم امروز رو متفاوت شروع کنم
میز رو چیدم چایی رو ریختم و با شکر هم زدم پنیر و کره مربا هم گذاشتم شاید ساده به نظر بیاد
ولی امروز رو برای من یک روز هیجان انگیز و سرشار از انگیزه امید کرد…
امتحانش کن به یاد کودکی ها یکبار به دور از بدو بدو های اول روز و صبحونه های فوری و سرپایی
میز رو بچین و از همین لحظه های زندگی استفاده کن
اصلا عادت صبحونه خوردن داری؟