ویرگول
ورودثبت نام
معصومه:)
معصومه:)نه نویسنده ام و نه کپی کار:) با دل قلم میزنم دفتر زیستن را
معصومه:)
معصومه:)
خواندن ۲ دقیقه·۷ روز پیش

یکی بود؛ هیچکس نبود.

باز شب شدو جهان دیگری به رویم باز شد..

وارد تراس شدم و زیر قرص ماه،

به تماشای باران رحمت نشستم..

ماشین ها باسرعت رد می شدند و گودال های پر از آب

به شیشه ی مغازه ها ریخته میشد..

جهان پر از سکوت بود.

انگاری همه غرق درخواب زمستونی بودند...

ممکن بود امشب بدترین شب زندگی یکی باشد!.

خدا داند و بس(:

ایرپاد، گوش هایم را نوازش میکرد ومن؟

درحالی که باران بی مهابا بر صورتم شلاق میخورد؛

دیوانه وار میخندیدم.

اگه این روزها،خود زندگی نیستند؛

پس چی حسابشون کنیم؟

شاید روز هایی بیایند که؛

از این روز های روتین هم بدتر باشند!

باخودم گفتم که معصوم الان وقتشه...

باز شب شده و تو محکومی که خاطراتتو روی دایره بریزی!.

این کار هرشب من بود ولی؛

راستش نمیدونم چرا دارم اینجا مینویسمش:)

تصاویر خاطرات، پشت پلک هایم نقش بست..

و من برگشتم به«پنج ساله پیش»

زمانی که؛

از اوج جاه به قعر چاه افتادیم:))))

ورشکسته شدیم...

بابا کلی بدهی بالا آورده بود و

کارخانه به طرز فجیعی شکست خورده بود!

مسعود هم برخلاف میل باطنی اش

گالری نقاشی شو فروخت!:)

و ضربه ی بدتر برایش، دوستانی بودند که وقتی فهمیدند

که بی پول شدیم، ترکش کردند🙂

همه چیز خر تو خر بود.

اون سال، سالِ سرنوشت ساز من بود و من؟

کنکور و به طرز افتضاحی خراب کردم..

هرکس درگیر خودش بود

بابا سکته کرده بود و یک شبه موهاش سفید شده بود💔

مامان برای مراقبت از مامانجون، شیراز رفته بود..

خونه رو تازه فروخته بودیم:))

هیچوقت اون روز رو از یاد نمیبرم که؛

با چند کیلو بغض خونه رو تحویل دادیم:)

نه من و نه مسعود، جرات نگاه کردن به هم و نداشتیم!

هردو هنوز توی بهت بودیم..

هنوز باورمون نمیشد که تقدیر همچین سرنوشتی رو،

برامون رقم زده((:

اون شب خونه ی عمو حمید رفتیم..

اونوقتا عمو حمید برای کارش از خوزستان به تهران،

باخانواده در رفت و آمد بود..

من و مسعود اون شب هیچ چیز از گلومون پایین نرفت.

هردو با شکم خالی رفتیم توی رختخواب..

با لبخند های پربغض خودمون رو به خواب زده بودیم..

و هردومون به روی خودمون نمیاوردیم که؛

بیداریم:)))

میخواستیم بگیم که چیزی نشده..

ولی خوب میدونستیم که کمرمون شکسته❤️‍🩹

اونجا بود که برای اولین بار صدایی شنیدم که،

آوار شد روی سرم..

صدایِ بغضِ شکسته شده ی مسعود!

با ناباوری سرم رو از بالشت بلند کردم و دیدم

شونه های مسعودو که تکون میخورد💔

اونجا بود که فهمیدم بزرگ شدم((:

که بجای گریه، شونه های برادرمو به آغوش کشیدم..

برادری که بیخیالیش زبانزد عام و خاص بود؛

با غرورِ شکسته در آغوشم میگریست..

با دیدن گریه هایش همونجا فهمیدم که

از دنیای قبلی مون خداحافظی کردیم

و این آغاز بدبختی هامون بود:)

حالا بارون قطع شده بود و من؟

خیره به نقطه ای نامعلوم بودم..

خواب چشمانم را ربوده!.

خلاصه اومدم بگم که قدر زندگیاتونو بدونید:).

چون اگه ندونید؛ دریای مصیبت زندگیتون رو میبلعه..

_ادامه دارد..

شب
۹
۷
معصومه:)
معصومه:)
نه نویسنده ام و نه کپی کار:) با دل قلم میزنم دفتر زیستن را
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید