
ما میخواهیم خودمان را با دستاوردهایمان تعریف کنیم. اما شاید آنچه که ما را تعریف میکند، ناکامیهایمان باشد.
حسرتها و ناکامیها، بخش مهمی از وجود ما هستند که آنها را از خودمان دور میکنیم و وانمود میکنیم نمیبینیمشان، انگار وجود ندارند،
اما هستند.
فرقی ندارد چهکسی باشیم. همهمان ناکامیهایی داریم که گاه و بیگاه در زندگیمان ایفای نقش میکنند، بیآنکه خود بدانیم.
ما آدمیم و ناکامیهایمان از جنس نداشتن و نرسیدن و نشدن است.
ناکامی ما شاید دوچرخهای باشد که در کودکی برایمان نخریدند و حسرتش برای همیشه در دلمان ماند یا عشق دوران نوجوانی که به او نرسیدیم و هرگز کسی جایش را نگرفت یا درسی که نگذاشتند بخوانیم و راهی که سزاوارش بودیم اما نشد در آن قدم بگذاریم.
ناکامی بعضی آدمها فریاد میزند و برای بعضی دیگر خاموش است.
بعضیها ناکامیشان را مثل آینهی دِق جلوی چشمشان نگاه داشتهاند و بعضی دیگر آن را در پُشت و پَسَلهای ذهنشان قایم کردهاند.
تصویرِ واضحِ ناکامی در ذهنم، تصویر آدم توانا و بااستعدادی است که استعدادهایش را آنطور که باید شکوفا نکرده. شاید شما هم دیده باشید. از آن آدمهایی که استعداد از همهجایشان میزند بیرون اما در بروزش ناکام ماندهاند. در جایگاهی که باید باشند نیستند، شاید حتی در نیمی از آن جایگاهی که باید باشند هم نیستند.
دیدن این آدمها، شبیه دیدن قفسی است که هزار پرنده در آن زندانیست. حجمی از بیقراری، غم و افسردگی از آن تراوش میکند و البته عذاب. این آدمها که خودشان از تواناییهایشان باخبرند، در هر حالی که باشند، انگار در یک عذاب یکنواخت و مرموزند. عذابی که در یک روز عادی وقتی میخندد یا راه میروند یا در سکوتند میتوان با چشم دید.
من آدمهای ناکام دیگری هم میشناسم. آنهایی که از خاطرهی یک ناکامی چنان ترسیدهاند که به هر قیمتی میخواهند به خواستههایشان برسند و در این راه چنان گیج و گم میشوند که یادشان میرود چهچیزهایی در زندگی گران و چه چیزهایی ارزانتر است و چیزهای گران را فدا میکنند تا چیز ارزانی به دست آورند.
آدمهای ناکام دیگری را هم دیدهام که به بیماری ناکام کردن دیگران مبتلا شدهاند. انگار اگر همهی دنیا ناکام باشند، تلخی ناکامی آنها کمتر میشود.
به گمانم وقتش رسیده با ناکامیهایمان آشتی کنیم.
مگر نه اینکه همهی آدمها زمانی، جایی، در چیزی ناکام ماندهاند؟