تنهایی فقط مرا خالی نمیکند؛ مرا میشکافد، و حتی تجزیهام میکند، و از بین میبرد.
تنهایی تحمل دوری ندارد و آنقدر دوستم دارد که هیچ وقت رهایم نکند.
کسی چه میداند؟ شاید تنهایی همان یار امنی است که همیشه میخواستم در پناهش باشم. به هر حال من از او، یکنفر، هیچ گاه طرد نشدهام.
این تنهایی بود که با بیمحبتی مرا پرورش داد. این تنهایی بود که مرا مستقل کرد. این تنهایی بود که به من شجاعت داد و این هم تنهایی بود که از من هیولا ساخت.
من همچنان در خودآگاه و ناخودآگاه با او زندگی میکنم. با او درس میخوانم، با او مینویسم، با او ورزش میکنم و با او میخوابم. به همین خاطر هرگز تنها نیستم... اما راستش شبها، بدترین وقت با او بودن است؛آخر کمی بدخواب است. موقع خواب لگد میزند. لگدهایش نه به پهلویم، بلکه به قلب سوختهام اصابت میکنند.
آه! لباسم هنوز خونی است...از همان شبی که سینه تنگم را درید.