مدت زیادی است که باهم وقت نگذراندهایم.مدتهاست تن یخ زدهاش را در آغوش نکشیدهام. مدتهاست سرش را روی شانهام نگذاشته تا با خیال راحت اشک بریزد. دلم برایش تنگ شده و میدانم که او دلش برایم تنگ تر است. آخر او فقط مرا دارد. سالهاست که با یکدیگر زندگی میکنیم. از وقتی به دنیا آمده و به دنیا آمدم. مگر میشود یکدفعه بی هیچ دلیلی عقلانی ولم کند؟!
وقتی تنها میشود، او را گیر میآورم و از او میپرسم:« چرا پیشم نمیآیی؟». همیشه یک بهانه مسخره میآورد:«از با تو بودن می ترسم ، میترسم تمام جیغهای درونم که خفهشان کرده ام، یکدفعه رها شوند و فاتحه آبرو و زندگی مصنوعی وآرامی که برای خودم ساختهام خوانده شود.» میگوید:«کار دارم. فعلا فرصت غصه خوردن را ندارم. نه فرصتش را، نه جرئتش را. آخر برای کدام یک گریه کنم...؟»
شب ها، وقتی به رخت خواب میرود، یواشکی کنارش دراز میکشم و بعد گونهام را به گونهاش میفشارم و دستانم را دورش حلقه میکنم. عین خودش هستم. اما او مرا هل میدهد و از آن طرف تخت به زمین میافتم. بعد پتو را روی صورتش میکشد و میگوید که میخواهد بخوابد و مزاحمش نشوم. آرام به او میگویم ، مگر تا قبل از این همیشه کنار هم نمیخوابیدیم؟ جوابم را نمیدهد و رویش را آن طرف میکند. دیگر سخنی باقی نمیماند. من تنها شدهام و او بیشتر...