با وجود این همه اتفاقات و تحولات جهان فانی، تو هنوز هم تیتر اول اخبار شبانگاهی ذهنم هستی. مدت هاست که رفته ای؛ حتی ردپاهایت هم پاک شده. با این حال دل من هنوز به قدم هایت گیر کرده است. نمی دانم دل، این شدت وفاداری و معرفت را می خواهد به چه کسی ثابت کند.
هنوز خاطراتت مرا به آن سکوت عمیق که آدمی را به قعر تاریکی می کشاند، فرو می برند. سرم، وقتم، زندگی ام و حتی قلبم شلوغ است؛ اما تو همچنان میان مهم ترین افکارم جا خوش کرده ای.
عقل و منطق و فلسفه برای من راه چاره ای نمی یابند؛ چرا که پای عقل و علم هم به مرتبه عشق نمی رسد! در این میان کدام یار، کدام پزشک، کدام روانکاو، می تواند درد مرا چاره کند و مرهمی بر روی زخم بازم بگذارد؟
می دانی، زخم من ماه هاست که از کینه عفونت کرده.
آن هنگام که مرا شکستی چنان تکه هایم در اطراف پخش شدند که بعد از ساعت ها و روزها جستجو پیدایشان نکرده ام. تکه های گمشده ام را پنهانی دزدیدی و فرار کردی؛ تکه هایی که بعدها در دست خودت فرو خواهند رفت.
حالا من، دختری با چشمان دوخته به کنج دیوار، کناری نشسته و در یاد روزهای بودنت بی صدا اشک می ریزم؛ اشک هایی که عطر لباست، عطر موهایت و عطر حرف هایت را دارند.