ویرگول
ورودثبت نام
Nothing
Nothing
Nothing
Nothing
خواندن ۳ دقیقه·۳ ماه پیش

ترس از اعتماد و تلاش برای تنهایی، در سایه خلوص کودکان

در عمق این تنهایی که خودم انتخابش کرده‌ام، ترسی ریشه‌دار مثل سایه‌ای دنبالم می‌کند: ترس از اعتماد کردن. هر بار که به گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم چگونه دست‌هایم را به سمت آدم‌ها دراز کرده‌ام، با قلبی باز و امیدی ناب، فقط برای اینکه با ضربه‌های پنهان بازگردم. اعتماد، برایم مثل قدم گذاشتن روی یخ نازک زمستانی شده – زیبا به نظر می‌رسد، اما زیرش، پرتگاهِ خیانت و فراموشی منتظر است. بزرگ‌ترها، با لایه‌های پیچیده‌شان، با نیت‌های پنهان و انتظارات سنگین، مرا زخمی کرده‌اند. رازهایم را به باد داده‌اند، قول‌های‌شان را شکسته‌اند، و مرا در خلأیی از بی‌اعتمادی رها کرده‌اند. چرا دوباره ریسک کنم؟ چرا دوباره vulnerabl شوم، وقتی می‌دانم که هر ارتباطی، نه گرما می‌آورد، بلکه سرما و تنهایی عمیق‌تری تحمیل می‌کند؟ این ترس، نه سطحی، بلکه از عمق وجودم برمی‌خیزد؛ از آن جایی که فهمیده‌ام انسان‌های بزرگ، اغلب خودخواه‌اند، اولویت‌شان خودشان است، و من فقط یک ایستگاه موقت در مسیرشان.

برای همین، تلاش می‌کنم تنها بمانم. دیوارهایم را بالاتر می‌برم، کلماتم را در گلو حبس می‌کنم، و از جمع‌ها دوری می‌جویم. تنهایی، حداقل، پیش‌بینی‌پذیر است. در سکوت آپارتمانم، در پیاده‌روی‌های انفرادی زیر باران، نفس می‌کشم بدون ترس از قضاوت یا ترک شدن. تلاش برای این انزوا، دردناک است – شب‌هایی که دلم برای یک هم‌صحبت تنگ می‌شود، اما بعد، خاطرات تلخ برمی‌خیزند و مرا به عقب می‌کشانند. می‌گویم به خودم: "بهتر است تنها باشی تا اینکه دوباره بسوزی." این تلاش، نوعی خودحفاظتی عمیق است؛ لایه به لایه، اعتمادهای شکسته را ترمیم می‌کنم، نه با دیگران، بلکه با خودم. در این خلوت، می‌فهمم که تنهایی، آزادی است از زنجیرهای احساسی، از آن فشار نامرئی که می‌گوید "باید متصل باشی، باید اعتماد کنی". اما اعتماد به بزرگ‌ترها، برایم مثل قمار با روحم شده – هرگز برنده نمی‌شوم.

و در میان این تاریکی، نوری خالص می‌درخشد: کودکان. با آن‌ها، احساس خوبی دارم، احساسی عمیق و بی‌پایان، مثل بازگشت به بهشت گمشده. فرقی نمی‌کند دختر باشند یا پسر؛ نگاه‌شان پاک است، بدون لایه‌های دروغ و خودخواهی. سریع با من ارتباط می‌گیرم – یک لبخند، یک بازی ساده، یک داستان کوتاه – و آن‌ها هم همین‌طور، بی‌درنگ دست‌های کوچک‌شان را به سمتم دراز می‌کنند. خنده‌های‌شان مثل نسیم بهاری است، صداقت‌شان مرا تسخیر می‌کند. با کودکان، ترس از اعتماد محو می‌شود؛ چون آن‌ها نمی‌دانند چگونه خیانت کنند، چگونه فراموش کنند. در چشمان‌شان، خودم را می‌بینم، آن نسخه ناب از وجودم که هنوز زخمی نشده. بازی کردن با‌شان، حرف زدن از رؤیاها، بغل کردن‌شان در لحظه‌های شادی، مرا زنده می‌کند. آن‌ها مرا می‌بینند، واقعاً می‌بینند، بدون قضاوت، بدون انتظار. در کنار کودکان، تنهایی‌ام شکوفه می‌زند؛ نه به انزوای کامل، بلکه به نوعی ارتباط مقدس که ترسم را التیام می‌بخشد.

این تضاد، مرا به فکر می‌برد: چرا با کودکان این‌قدر آسان است، اما با بزرگ‌ها غیرممکن؟ چون کودکان، آینه خلوص‌اند؛ یادآوری اینکه اعتماد، در اصل، باید ساده باشد، بدون پیچیدگی‌های زندگی. تلاش برای تنهایی‌ام، حالا با این احساس خوب در برابر کودکان، تعادل می‌یابد. آن‌ها را نگه می‌دارم در قلبم، نه به عنوان جایگزین بزرگ‌ترها، بلکه به عنوان پناهگاهی موقت که روحم را شارژ می‌کند. و در این میان، ترسم از اعتماد، آرام آرام نرم می‌شود – نه برای همه، بلکه برای آن خلوصی که در کودکان نهفته. تنهایی‌ام، دیگر مطلق نیست؛ پر از لحظات گرمی است که از دستان کوچک می‌آید، و مرا امیدوار می‌کند که شاید، روزی، دوباره به بزرگ‌ترها هم اعتماد کنم. اما تا آن روز، در این تلاش برای انزوا، با کودکان پرواز می‌کنم، آزاد و کامل.

اعتمادکودکانتلاشداستان کوتاهدختر پسر
۲
۰
Nothing
Nothing
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید