بشنو از من چون حکایت میکنم
از سرزمینی دور صدایت میکنم
مرشد و معلم از کودکی تا نوجوانی
بر سرم فریاد زدند تو مسلمانی
نماز و روزه و خمس بر گردن توست
اینها همه به فرمان و از جانب اوست
گفتند در انتخاب دین تو آزادی
به غیر از این دین گر بخواهی تو نادانی
رسید وقت شور و جوانی
وقت سوال و عرض اندامی
گفتم دارم صحبتی نظری بیانی
گفتند تو آزادی در گفتن هر بیانی
تا که دستم رفت بالا تا بگویم بیانی
گفتند مراقب باش تا نگردی زندانی
پس چه شد آن آزادی بیانی ؟
تو آزادی در گفتن هر بیانی اما نهانی
این جا سرزمین من ایران است
غیرت مردمانش مثل شیران است
معدن و نفت و ثروتش فراوان
مردمانش هر روز دنبال آب و نان
یک زمان شاهی داشت این سرزمین
بختیار و نوکری داشت این سرزمین
خوب یا بد هر چه بود شاه بود
هر معترضی جایش در چاه بود
بود روز و شب حواسش به طرفدارانش
آنان که فریاد میزدند جاوید شاه به جانش
الحق و الانصاف کارهایی کرد برای مردمش
این همه بدگویی در کتابها نیست حقش
هیچ انسانی نیست بیعیب و خطا
هر کسی دارد خوبی و بدی در دنیا
یکی را میکنی مقدس بی چون و چرا
آن یکی را میکنی غاصب و خونخواه و بی نوا
انقلابی شد مانند انفجار نور
با کمک انگلیس و کودتا و زور
چند صباحی بعد سقوط و فرارش
آمد شیخی و گرفت پست و مقامش
میگفت یار مستضعفین است
گفتند نماینده خدا روی زمین است
شد آغاز جنگی و خونها ریخته شد
عاقبت جام زهری نوشیده شد
شیخ گرچه خوب و مهربان بود
جای مخالفانش در زندان بود
اول هر کتابی بعد نام خدا عکس اوست پیدا
او امام مسلمین است و معصومیتش کاملا هویدا
بعد از او جانشینش از سمت مجلس خبرگان
با تفضل شد ولی امر مسلمین جهان
بر تو مبارک باد زیستن در چنین عصری
بر خود ببال که هستی در چنین شهری
هر چه او گوید حکم خداست
حکم تیرش بهر رضای خداست
آیت خداست او باید بدانی
نایب امام زمانست او باید بدانی
روزگاری جای هر معترضی ساواک بود
کشتن معترضان چه باک بود
این زمان کار هر معترض با سپاه است
گاهی حبس و گاهی هم اعدام است
آن زمان معترض انقلابی بود و مامور خدا
این زمان معترض روانی است و مامور سیا
معترض که شعارش ضد حکومت نیست
جای اعتراض در کوچه و خیابان و بازار نیست
حکم هر شاهی و رهبری یکیست
وقتی شعارها ضد حکومتیست
حال تو بگو چه فرقی ست بین شاهی و رهبری
تو برایم بگو از حکم مخالفان حکومت علی
آری دو بیتی که گفت شاعری فاضل
برای آن است که هر قدرتی می شود روزی نازل
در چرخش تاریخ چه سرخورده چه سرخوش
دنیا نه به جمشید وفا کرد نه کوروش
باید که وطن را از نو چید
پادشاهی مطلق را از این وطن برچید
این پادشاهی مطلق عوض نمیشود
با پهلوی و رهبری حال مردم بهتر نمیشود
باید که حکومت مردمی چیده شود
تا دست اجنبی بریده شود
گرچه نظر مردم هست شاخص
شعری هم بخوانیم از ثالث
هر که آمد بار خود را بست و رفت
ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب
ز آن چه حاصل جز دروغ و جر دروغ؟
زین چه حاصل جز فریب و جز فریب؟
باز میگویند: فردای دگر
صبر کن تا دیگری پیدا شود
کاوهای پیدا نخواهد شد
کاشکی اسکندری پیدا شود.