هرگز وجودِ حاضرِ غایب شنیدهای؟ / من در میان جمع و دلم جای دیگرست!
این بیت مشهور و زیبای سعدی را لابد شنیدهاید و احتمالا بارها آن را متناسب با لحظهها و حال و هوای زندگی خود در موقعیت های مختلف یافته و زمزمه کردهاید. اساساً مهمترین ویژگی یک شعر خوب، همین ویژگی و قابلیت زمزمهگری آن است. شعر خوب، شعری است که بتوان آن را زمزمه کرد و با این زمزمه به شناخت روشنتری از جهان درون و آن چه در اطراف و عالم پیرامون او میگذرد، دست یافت.

موسیقی، که از شریف ترین و عالی ترین هنرهاست، روح را به جسم و شاید هم جسم را به روح باز میگرداند و شکاف میان آن دو را از میان بر میدارد. از همین رهگذر است که شعر، راهی به سوی شناخت را فراهم میآورد و از آن مهمتر با خلق و بسط آرامش ناشی از هماهنگیِ آهنگین و موسیقاییاش، کارکردی تسلّابخش و درمانگرانه مییابد و واجد سویهها و ابعاد روان شناختی میشود. به عبارتی، جانمان را سبک بال و تازه و حالمان را خوب و خوش میکند؛ آیینهای میشود تا در آن آینه به تصویر نیکوتر و شفافتری از خویش و دیگری، با ابهام و تیرگی و پریشانی و آشفتگی کمتری دست یابیم. پاسخ این سوال که یک شعر خوب بایستی واجد چه عناصر و ویژگی های فنّی، عاطفی و زیبایی شناختی باشد تا سزاوار ترنّم و ترانه و آواز و زمزمه شود، به عوامل مختلفی بستگی دارد اما بی شک در این میان، موسیقی در گسترده ترین تلقی و شامل ترین نگاه، حرف اول را میزند و نقش نخست را بر عهده دارد.
برگردیم به بیت زیبای سعدی و وجود حاضرِ غایب. چه تعبیر شگفت و چه تصویر متناقض نمای زیبا و دقیق و درستی. وجودی که هم حاضر است و هم غایب. در واقع وجودی که به ظاهر حاضر است و در معنا غایب. جسم اینجاست اما جان جای دیگری است. این اولین درسی است که به عنوان تظاهر میآموزیم، تظاهر به حضور داشتن در جایی که نیستیم. چه دوگانگی و شکاف هولناکی!
هرچه این فاصله و انشقاق کمتر شود به نظر میرسد به تجربه آنچه اصطلاحاً "خوشبختی" خوانده میشود، نزدیکتر هستیم. در این تلقی، خوشبختی همان "حضور قلب" تام و تمام داشتن است. درست مثل وقتی که چون کودکان مشغول بازی هستیم. در بازی، انشقاق بین جسم و جان به کمترین حد خود میرسد. از همین روست که بازی وجود ما را غرق لذت و سرشار از شادی میسازد. هنر نیز همچون عشق و بازی و مستی و نیایش، کارکرد اصلیاش این است که روح را به جسم باز گرداند و فاصله این دو را به صفر برساند. بیجهت نیست که مولانا خطاب به مطرب مجلس سماع خود میفرماید: 《مطربا نرمک بزن تا روح بازآید به تن》
به اعتقاد من، هنرمند یعنی همین؛ کسی که جسمش در یک جا و روحش در جایی دیگر است و تمام تلاشش این است که فضای خالی این دو را با کشیدن نقاشی، یا نوشتن با جوهر، و حتی سکوت پُر کند؛ بنابراین همهی ما هنرمندیم و از هنر زندگی کردن بهره مندیم، با این فرق که میزان به کارگیری ذوق و اشتیاق، در افراد مختلف متفاوت است؛ ذوق و اشتیاقی که همان مفهوم عشق را داراست.