
حامد همیشه از انصاف و انسانیت حرف میزد.
در محل کار و بین دوستانش، همه او را آدمی محترم و درستکار میشناختند.
خودش هم باور داشت که آدم اخلاقمداری است.
سالها گذشت.
حامد شریک یک شرکت شد.
حالا قدرت داشت.
قدرت تعیین حقوق کارکنان.
قدرت تمدید یا لغو قراردادها.
و حتی قدرت اخراج کردن آدمها.
یک روز یکی از کارمندها به خاطر مشکلات خانوادگی، چند بار دیر به شرکت رسید.
همان موقع حامد فهمید اگر او را اخراج کند و نیروی ارزانتری استخدام کند، سود بیشتری نصیبش میشود.
روی کاغذ، تصمیم کاملاً منطقی بود.
هیچ قانونی هم جلویش را نمیگرفت.
چند دقیقه به پرونده خیره ماند.
بعد با خودش گفت:
«اخلاق واقعی وقتی معنا پیدا میکند که بتوانی به نفع خودت عمل کنی، اما نکنـی.»
کارمند را صدا زد.
حرفهایش را شنید.
شرایطش را درک کرد.
و به او یک فرصت دوباره داد.
نه از روی ترحم.
نه از روی اجبار.
بلکه چون میتوانست بیرحم باشد و انتخاب کرد که نباشد.
آن روز حامد یک حقیقت مهم را فهمید:
آدمها را با حرفهای قشنگ نمیشود شناخت.
همه تا وقتی قدرتی ندارند، مهربان به نظر میرسند.
شخصیت واقعی انسان زمانی آشکار میشود که هم توانِ ضربه زدن را داشته باشد، هم از آن سود ببرد، اما آگاهانه انصاف را انتخاب کند.
درس داستان:
اخلاق، ناتوانی از بدی کردن نیست.
اخلاق یعنی توانِ بدی کردن را داشته باشی، اما انجامش ندهی.
قدرت، شخصیت آدمها را نمیسازد؛ شخصیت واقعیشان را آشکار میکند.
#داستان_کوتاه #اخلاق #قدرت #منفعت #انصاف #شخصیت
#رشد_فردی #مسئولیت_پذیری #انسانیت #تفکر
اگر این نوع نوشتهها برایت الهامبخش است،
در Threads با من همراه شو:
@mehdimdzh_prism
و برای مطالب کاملتر، نسخههای صوتی و آرشیو نوشتهها در روبیکا:
@mindprism
سوابق علمی، مقالات و فعالیتهای پژوهشی:
https://civilica.com/p/571442/