
رضا چند ماه بود حالِ خوبی نداشت.
صبحها با بیحوصلگی از خواب بیدار میشد و شبها با خستگیِ عجیب میخوابید. هر بار که از مشکلش حرف میزد، اطرافیان فقط یک چیز میگفتند:
«بیخیال باش… درست میشه.»
رضا هم مدتی همین کار را کرد.
بیشتر خودش را با گوشی، سریال و بیرون رفتن سرگرم کرد تا حواسش از درد پرت شود.
اما یک روز وقتی در ماشینش نشست، چراغِ چکِ موتور روشن شد.
دوستش گفت: «فعلاً ولش کن، ماشین که راه میره.»
رضا خندید و گفت:
«اگه الآن نبرمش تعمیرگاه، بعداً موتور کامل میسوزه.»
همان لحظه چیزی در ذهنش جرقه زد.
او نشست و صادقانه زندگیاش را بررسی کرد.
فهمید کاری که در آن مانده بود هیچ علاقهای برایش نداشت.
یکی از دوستان نزدیکش هم مدام او را تحقیر میکرد و انرژیاش را میگرفت.
رضا بهجای فرار از درد، شروع کرد ریشهها را درست کردن.
کمکم از آن کار فاصله گرفت و رابطهی آزاردهنده را هم محدود کرد.
چند ماه بعد، حالش بهتر شد.
نه با سرگرمی و فرار، بلکه با حلِ مشکل.
درس کوتاه: رنج مثل چراغِ هشدار است؛ خاموشش نکن، علتش را پیدا کن و درستش کن.
#خودآگاهی #حل_مسئله #رشد_فردی #واقع_بینی #درس_زندگی
اگر این نوع نوشتهها برایت الهامبخش است،
در Threads با من همراه شو:
@mehdimdzh_prism
و برای مطالب کاملتر، نسخههای صوتی و آرشیو نوشتهها در روبیکا:
@mindprism