
حمید کارمند یک انبار دارو بود.
قانون ساده بود: هیچ دارویی بدون مجوز تحویل نمیشود.
یک شب، زنی هراسان آمد.
بچهاش تب شدیدی داشت و داروی خاصی لازم بود.
نسخه داشت، پول هم داشت،
اما سیستم ثبت خراب شده بود.
حمید گفت: «قانون اجازه نمیده.»
زن با صدای لرزان گفت:
«بچهم تا صبح دوام نمیاره.»
حمید مردد شد.
اگر دارو را میداد، قانون را شکسته بود.
اگر نمیداد، ممکن بود یک کودک آسیب ببیند.
او لحظهای فکر کرد.
دارو را داد و رسید گرفت.
صبح، ماجرا را دقیق گزارش کرد.
رئیسش عصبانی شد:
«قانون، قانونه!»
حمید آرام گفت:
«من بین خطای کوچک و فاجعهی بزرگ، اولی رو انتخاب کردم.»
چند روز بعد، مشخص شد کودک نجات پیدا کرده.
هیچ سوءاستفادهای هم نشده بود.
رئیس چیزی نگفت،
اما گزارش را بایگانی کرد.
حمید فهمید اخلاق همیشه حفظِ خشکِ قانون نیست؛
گاهی شجاعتِ دیدنِ انسان پشت قانون است.
درس کوتاه:
شکستن یک قاعدهی جزئی برای جلوگیری از ظلم بزرگتر، همیشه بیاخلاقی نیست؛ بیفکری است اگر انسان را نبینی.
#اخلاق #مسئولیت #انسانیت #تصمیم_سخت #وجدان
اگر این نوع نوشتهها برایت الهامبخش است،
در Threads با من همراه شو:
@mehdimdzh_prism
و برای مطالب کاملتر، نسخههای صوتی و آرشیو نوشتهها در روبیکا:
@mindprism