
علی فکر میکرد خوششانسترین مرد دنیاست.
لیلا را پیدا کرده بود؛ زنی که میگفت بدون او زندگی معنایی ندارد.
در ماههای اول، همهچیز شیرین بود.
تماسهای طولانی، پیامهای عاشقانه، قولهای بزرگ.
یک شب لیلا گفت:
«فقط یک چیز هست که ناراحتم میکند… خانوادهات. حس خوبی بهشان ندارم. اگر واقعاً دوستم داری، فاصله بگیر. من باید اولویت تو باشم.»
علی اول خندید.
فکر کرد شوخی است.
اما لیلا جدی بود.
هر بار که علی به مادرش زنگ میزد، لیلا سرد میشد.
هر بار که به دیدن خانواده میرفت، دعوا میشد.
کمکم علی کمتر زنگ زد.
بعد کمتر رفت.
بعد تقریباً قطع کرد.
چند ماه بعد، یک روز پدرش تماس گرفت.
گفت:
«پسرم، دلمان برایت تنگ شده. اگر مشکلی هست بگو.»
علی گفت:
«نه… فقط سرم شلوغ است.»
وقتی تماس تمام شد، حس عجیبی داشت.
انگار چیزی درونش آرامآرام خشک میشد.
چند هفته بعد، لیلا دوباره ناراحت شد.
این بار از دوستانش.
گفت:
«آنها روی تو تأثیر بد میگذارند. من و تو برای هم کافی هستیم.»
علی ناگهان چیزی را فهمید.
او برای نگه داشتن این رابطه،
اول خانوادهاش را کنار گذاشته بود،
حالا دوستانش را هم باید کنار میگذاشت.
و بعد چه؟
شاید فردا شغلش.
یا هر کسی که به جز لیلا در زندگیاش بود.
آن شب علی به خانهی پدر و مادرش رفت.
در را که باز کردند، مادرش فقط گفت:
«خوش آمدی.»
در آغوششان که گرفت، فهمید چیزی که داشت از دست میداد عشق نبود؛
داشت ریشههایش را میبرید.
و درختی که ریشه نداشته باشد،
هرگز نمیتواند کسی را سایه بدهد.
درس کوتاه:
عشقی که تو را از خانواده، دوستان و هویتت جدا کند، عشق نیست.
رابطه سالم زندگی تو را بزرگتر میکند، نه کوچکتر.
اگر این نوع نوشتهها برات الهامبخشه،
میتونی برای مطالب بیشتر در روبیکا دنبالم کنی:
@mindprism