
امیر همیشه یک جمله تکرار میکرد:
«شرایط سمیه، تقصیر من نیست.»
هر تصمیمی که به نتیجه نمیرسید، گردن شرایط میافتاد.
هر فرصتی که از دست میرفت، مقصر زمانه بود.
او سالها منتظر ماند تا روزی برسد که همهچیز ایدهآل شود.
روزی که هیچ ریسکی نباشد.
هیچ اشتباهی رخ ندهد.
و هیچ هزینهای پرداخت نشود.
اما آن روز هیچوقت نرسید.
دوستش سعید نگاه دیگری داشت.
میگفت:
«همهٔ راهها نقص دارن. مهم اینه که بین گزینههای موجود، بدِ کمتر رو انتخاب کنی و مسئولیتش رو بپذیری.»
سعید هم اشتباه میکرد.
گاهی ضرر میداد.
گاهی انتخابهایش کامل از آب درنمیآمد.
اما فرار نمیکرد.
بهانه نمیآورد.
پای تصمیمهایش میایستاد و از اشتباهاتش درس میگرفت.
یک روز کنار جادهای گِلی قدم میزدند.
سعید کفشهای گِلیاش را نشان داد و گفت:
«کسی که میخواهد از این مسیر رد شود، ناچار است کمی گِلی شود.»
«مشکل از گِل نیست.»
«مشکل وقتی شروع میشود که برای تمیز ماندن، کلاً از حرکت دست بکشی.»
امیر سکوت کرد.
سالها گذشته بود و او هنوز منتظر شرایط بینقص مانده بود.
آن روز فهمید که خیلی وقتها پشت واژههای قشنگی مثل «شرایط سمی» یا «مجبور بودم»، ترس از مسئولیت پنهان شده است.
و فهمید که در زندگی،
آدم بالغ نمیگوید "مجبور بودم".
میگوید "این بهترین گزینه نبود، اما بدِ کمتر را انتخاب کردم و مسئولیتش را میپذیرم."
درس داستان:
توهمِ تصمیمِ صددرصد پاک، آدم را زمینگیر میکند.
وارد میدان شو.
از گِلی شدن نترس،
فقط مراقب باش برای جلو رفتن، حق کسی را زیر پا نگذاری.
#داستان_کوتاه #مسئولیت_پذیری #تصمیم_گیری #بلوغ_فکری #عمل_گرایی #واقع_بینی #رشد_فردی #اخلاق #انتخاب #زندگی
اگر این نوع نوشتهها برایت الهامبخش است،
در Threads با من همراه شو:
@mehdimdzh_prism
و برای مطالب کاملتر، نسخههای صوتی و آرشیو نوشتهها در روبیکا:
@mindprism