تمام عمرش را در دلِ سنگ و تاریکی گذرانده بود.
سالها در معدن کار کرده بود تا دخترش،
همان دختری که هر شب خواب آیندهاش را میدید،
به جایی برسد که خودش هرگز نرسید.
روز فارغالتحصیلی،
وقتی دختر با لحنی پر از شوق صدایش زد:
«بابا! اینجام… نگاه کن!»
پدر قدم برداشت؛
با همان چکمههای خاکگرفته،
با لباسهایی که بوی کار میدادند،
و با دستهایی که دیگر پوست نبود… زخم بود.
دختر دوید تا او را در آغوش بگیرد.
پدر یکباره ایستاد.
دستانش را پشت سرش پنهان کرد.
اشک در چشمش جمع شد، نه از غرور… از شرم.
با صدایی که میلرزید گفت:
«دخترم… لباسهات سفید و تمیزه.
دستای من زبره، سیاهه…
میترسم خرابش کنم.»
دختر مکث نکرد.
آرام پیش رفت،
دستان پدر را گرفت،
و صورتش را روی همان دستهای زخمی گذاشت.
بعد با لبخند گفت:
«بابا…
این سفیدی از سیاهیِ همین دستهاست.
اگه چیزی در من میدرخشه،
از نور توست.
نه از لباس من.»
در میان جمعیت،
پدر همانجا شکست؛
اما اینبار زیر بارِ غرور…
نه فقر.