
کامران سالها کار کرد تا از محلهٔ فقیر کودکیاش فاصله بگیرد.
خانهٔ لوکس خرید، ماشین گرانقیمت گرفت و به همه میگفت:
«آدم باید اول خودش رو نجات بده.»
برای همین دیگر هیچ ارتباطی با محلهٔ قدیمیاش نداشت.
میگفت مشکلات مردم تمامشدنی نیست.
اما کمکم اوضاع شهر تغییر کرد.
سرقتها بیشتر شد، مغازهها یکییکی تعطیل شدند و ناامنی بالا رفت.
یک شب وقتی پسرش با ترس گفت:
«بابا، میترسم تنها بیرون برم…»
چیزی درونش شکست.
او فهمید دیوار بلند خانهاش نتوانسته ترس را بیرون نگه دارد.
چند هفته بعد به همان محلهٔ قدیمی برگشت.
با چند نفر کتابخانهٔ کوچکی ساختند، برای نوجوانها کلاس مهارت گذاشتند و به چند کارگاه محلی کمک کردند.
کار سخت و کند بود،
اما بعد از مدتی کوچههایی که پر از دعوا بود، آرامتر شد.
مغازهها جان گرفتند و امید کمکم برگشت.
کامران آن روز فهمید:
آدم نمیتواند وسط یک شهرِ در حال سقوط، به تنهایی زندگی امن و آرامی بسازد.
امنیت، آرامش و آیندهٔ هر آدمی به حالِ جامعهای که در آن زندگی میکند گره خورده است.
درس کوتاه:
نجات فردی بدون بهتر شدن جامعه پایدار نمیماند؛ سرنوشت آدمها به هم وصل است.
#جامعه #مسئولیت #امنیت #همدلی #آینده
اگر این نوع نوشتهها برایت الهامبخش است،
در Threads با من همراه شو:
@mehdimdzh_prism
و برای مطالب کاملتر، نسخههای صوتی و آرشیو نوشتهها در روبیکا:
@mindprism