
چند نفر هر شب در میدان شهر دور هم جمع میشدند.
همیشه یک حرف تکراری میزدند:
«هیچچیز درست نمیشود.»
«این دنیا اصلاحشدنی نیست.»
«تلاش کردن فایدهای ندارد.»
هر شب ساعتها از تاریکی حرف میزدند.
از مشکلات میگفتند.
از اشتباههای مردم میگفتند.
از آیندهای که به نظرشان امیدی در آن نبود.
کمی آن طرفتر پیرمردی زندگی میکرد.
او هم تاریکی را میدید.
مشکلات را هم میشناخت.
اما هر شب یک فانوس کوچک روشن میکرد و کنار خانهاش میگذاشت.
یکی از مردها با خنده به او گفت:
«فکر میکنی با این فانوس کوچک میتوانی دنیا را عوض کنی؟»
پیرمرد لبخندی زد و گفت:
«نه. اما این یک گوشه از تاریکی را کمتر میکند.»
سالها گذشت.
آنهایی که فقط از تاریکی حرف میزدند، همانجا ماندند.
اما پیرمرد تنها نماند.
کمکم همسایهها هم فانوسهای خودشان را روشن کردند.
بعد یک کوچه روشن شد.
بعد چند کوچه.
و بعد بخش بزرگی از شهر.
آن روز بعضیها فهمیدند که بدبینی مطلق همیشه نشانه آگاهی نیست.
گاهی فقط بهانهای برای فرار از مسئولیت است.
فهمیدند تاریخ هیچوقت یک خط صاف نبوده است.
پر از سقوط و برخاستن بوده.
اما هر پیشرفتی که در دنیا اتفاق افتاده، از جایی شروع شده که کسی تصمیم گرفته به جای شکایت کردن، سهم خودش را انجام دهد.
درس داستان:
امید یعنی ندیدن تاریکی نیست.
امید یعنی با وجود تاریکی، فانوس خودت را روشن کنی.
دنیا را کسانی بهتر میکنند که سهم خودشان را انجام میدهند، نه کسانی که فقط از بدتر شدنش حرف میزنند.
#داستان_کوتاه #امید #مسئولیت_پذیری #رشد_فردی #عمل_گرایی #تغییر #آگاهی #زندگی #انسانیت #آینده
اگر این نوع نوشتهها برایت الهامبخش است،
در Threads با من همراه شو:
@mehdimdzh_prism
و برای مطالب کاملتر، نسخههای صوتی و آرشیو نوشتهها در روبیکا:
@mindprism