
سارا هر روز صبح، قبل از اینکه قهوهاش را بخورد، استوریهای «آوا» را نگاه میکرد.
آوا اینفلوئنسری بود که در موردِ «آرامش در دنیای مدرن» صحبت میکرد.
آوا با چشمهای خیس از رنجهایش میگفت،
از تنهاییاش حرف میزد و سارا حس میکرد تنها کسی که او را میفهمد، همین آواست.
سارا به آوا اعتماد کرده بود. هر چه او پیشنهاد میداد - از کتابهای روانشناسی تا دورههای مدیتیشن - را میخرید.
آوا هم مدام میگفت: «من اینجا هستم تا شما رشد کنید.»
یک روز سارا به یکی از آن دورهها رفت.
آوا را از نزدیک دید؛ او سرد بود و بیتفاوت.
وقتی سارا سعی کرد دربارهٔ مشکلاتش با او حرف بزند، آوا با لبخندی مصنوعی گفت:
«عزیزم، برای این حرفها باید در کلاس خصوصی بعدی ثبتنام کنی.»
سارا در آن لحظه فهمید:
آوا برای آرامش سارا، استوری نمیگذاشت؛
آوا برای «ویو» گرفتن، تنهایی سارا را بستهبندی کرده بود.
سارا متوجه شد که اگر او واقعاً از «اضطراب» درمان میشد،
دیگر نیازی به خرید محصولاتِ آوا نداشت.
پس آوا عملاً تولیدکنندهٔ اضطراب بود تا بتواند فروشندهٔ آرامش باقی بماند.
سارا گوشیاش را خاموش کرد و برای اولین بار در سالهای اخیر،
به جای گوش دادن به توصیههای یک غریبه، با خودش خلوت کرد.
او فهمید که حقیقت زندگیاش را هیچکس نمیتواند در یک ویدئوی ۱۵ ثانیهای به او بفروشد.
درس کوتاه
رابطهٔ اینفلوئنسر و مخاطب، یک معامله است نه یک دوستی؛
به دنبال مرهم واقعی در صفحهٔ نمایش نباش،
چون تضاد منافع، اجازه نمیدهد آنها بخواهند تو کاملاً بینیاز شوی.
#آگاهی #سواد_رسانهای #رابطه_یک_طرفه #استقلال_فکری #اقتصاد_توجه