
امید یک پیشنهاد کاری عالی دریافت کرده بود.
درآمدش خوب بود.
آینده داشت.
اما یک مشکل وجود داشت.
برای شروع کار باید از چند مرحله اداری عبور میکرد.
فرم پر میکرد.
مجوز میگرفت.
و با کلی قانون و کاغذبازی سر و کار داشت.
همین موضوع کلافهاش کرده بود.
یک روز پوشه قرارداد را روی میز گذاشت و گفت:
«فکر کنم بیخیالش بشوم.
من دنبال یک محیط کاری کاملاً سالم و بیدردسرم.
جایی که این دردسرها را نداشته باشد.»
همکار قدیمیاش لبخندی زد.
کمی سکوت کرد و بعد گفت:
«اگر منتظر جای کاملاً بینقص بمانی، هیچوقت شروع نمیکنی.»
امید چیزی نگفت.
همکارش ادامه داد:
«در این دنیا هیچ باغی بدون علف هرز پیدا نمیشود.
اگر بخواهی باغبان باشی، طبیعی است که گاهی دستت خاکی شود.»
بعد به قرارداد روی میز اشاره کرد و گفت:
«فرق بزرگی بین واقعبینی و بیاخلاقی وجود دارد.
این فرمها و قوانین شاید خستهکننده باشند، اما تا وقتی حق کسی را ضایع نمیکنی و از خط قرمزهای انسانی عبور نمیکنی، آلوده نشدهای.»
امید به فکر فرو رفت.
سالها منتظر شرایط ایدهآل مانده بود.
منتظر روزی که همهچیز کامل باشد.
اما کمکم فهمید آن روز هرگز نمیرسد.
فهمید بسیاری از فرصتها را نه به خاطر سختی مسیر،
بلکه به خاطر انتظارِ بیش از حد از دست داده است.
آن روز قرارداد را برداشت.
امضا کرد.
و برای اولین بار به جای تماشای میدان،
وارد میدان شد.
درس داستان:
زندگی منتظر آدمهای کمالگرا نمیماند.
گاهی باید با واقعیت کنار آمد، وارد میدان شد و پیش رفت.
مهم این نیست که دستت خاکی نشود، مهم این است که دستت به حق کسی آلوده نشود.
#داستان_کوتاه #واقع_بینی #عمل_گرایی #رشد_فردی #تصمیم_گیری #اخلاق #مسئولیت_پذیری #کمال_گرایی #موفقیت #سبک_زندگی
اگر این نوع نوشتهها برایت الهامبخش است،
در Threads با من همراه شو:
@mehdimdzh_prism
و برای مطالب کاملتر، نسخههای صوتی و آرشیو نوشتهها در روبیکا:
@mindprism