ویرگول
ورودثبت نام
مهدی محمدزاده
مهدی محمدزادهبه نام خالق انسانیت و منطق 💚 – مهدی | معلم و ورزشکار – علاقمند به فلسفه و فیزیک – عدالت را با مسئولیت می‌خواهم – آزادی را با ریشه و اخلاق – در مسیر آگاهی و انسان بالغ
مهدی محمدزاده
مهدی محمدزاده
خواندن ۱ دقیقه·۲ ماه پیش

داستان «چراغ‌قوهٔ کوچک»

شب، بارانی بود.

پدر و پسر هفت‌ساله‌اش داشتند از پارک برمی‌گشتند که ناگهان برق محله قطع شد.

خیابان تاریک شد و کودک دست پدر را محکم‌تر گرفت.

پدر چراغ‌قوهٔ موبایلش را روشن کرد.

نوری باریک افتاد روی پیاده‌رو و هر دو آرام‌تر قدم زدند.

پسر گفت:

«بابا… خدا چیه؟»

پدر مکث کرد.

ذهنش پر شد از جواب‌های آماده‌ای که خودش در کودکی شنیده بود:

«بزرگ می‌شی می‌فهمی.»

یا

«الان زوده بدونی.»

اما وقتی نگاهِ پرسش‌گر پسرش را دید، فهمید این جمله‌های محافظه‌کارانه فقط یک چیزند:

بستنِ درِ کنجکاوی.

پدر چراغ‌قوه را بالا آورد و نورش را روی دیوار گرفت.

گفت:

«می‌بینی؟ وقتی نور هست، مسیرمون رو بهتر می‌بینیم. وقتی نیست، راحت می‌خوریم زمین.»

کودک با دقت نگاه کرد.

پدر ادامه داد:

«خدا رو هرکی یه جور می‌فهمه…

ولی برای من، خدا مثل همون نوریه که کمک می‌کنه بفهمیم چی درسته،

چی غلطه،

کیو اذیت نکنیم،

کِی شجاع باشیم و کِی مهربون.»

بعد نور را روی صورت پسر انداخت و آرام گفت:

«اما اینکه این نور رو چطور می‌بینی…

کم‌کم خودت کشف می‌کنی.

من فقط کمکت می‌کنم بهتر نگاه کنی.»

پسر لبخند زد.

انگار بلد بود از دل تاریکی، چیزی روشن بیرون بکشد.

وقتی به خانه رسیدند، برق هنوز نیامده بود.

اما در دل کودک، چیزی روشن شده بود که هیچ قطعیِ برقی خاموشش نمی‌کرد.


---

اگر این نوع نوشته‌ها برات الهام‌بخشه،

می‌تونی برای مطالب بیشتر در روبیکا دنبالم کنی:

@mindprism

تربیت کودکآموزشداستانخداصداقت
۷
۰
مهدی محمدزاده
مهدی محمدزاده
به نام خالق انسانیت و منطق 💚 – مهدی | معلم و ورزشکار – علاقمند به فلسفه و فیزیک – عدالت را با مسئولیت می‌خواهم – آزادی را با ریشه و اخلاق – در مسیر آگاهی و انسان بالغ
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید