
حامد پیام دوست قدیمیاش را دید:
«جمعه، چلهٔ تولدِ پسرم است. خوشحال میشوم بیایی.»
حامد زیر لب گفت:
«چله؟ اینها خرافه است.
من در چنین چیزهایی شرکت نمیکنم.»
میخواست جواب رد بدهد.
اما یادش آمد این همان دوستی است که
سالها کنارش بوده؛
در روزهای سخت،
در بیمارستان کنار تخت پدرش ایستاده بود.
لحظهای مکث کرد.
جمعه به خانهٔ دوستش رفت.
خانه پر از خنده و رفتوآمد بود.
مادرها کودک را بغل میکردند
و پدر با ذوق از مهمانها پذیرایی میکرد.
دوستش وقتی او را دید،
با خوشحالی گفت:
«میترسیدم نیایی.»
حامد لبخند زد.
کمی بعد، یکی از مهمانها از او پرسید:
«تو هم به این رسمها اعتقاد داری؟»
حامد آرام گفت:
«راستش به جنبهٔ خرافیاش باور ندارم…
اما برای شادیِ شما و دیدن این کوچولو آمدهام.»
دوستش که این جمله را شنید،
فقط لبخند زد.
آن شب حامد فهمید:
گاهی آدمها به یک رسم نمیآیند،
بلکه به خاطر دلِ آدمها میآیند.
درس کوتاه:
میتوانی با یک باور موافق نباشی،
اما برای حفظِ رابطه و احترام، در کنار آدمها بمانی.
#احترام #رابطه #عقلانیت #گفتگو #انسانیت

اگر این نوع نوشتهها برات الهامبخشه،
در Threads همراهم باش:
@mehdimdzh_prism
و برای مطالب کاملتر، نسخههای صوتی و آرشیو نوشتهها در روبیکا:
@mindprism
روبیکا رو انتخاب کردم تا جمعی از دانشآموزهای جدیترم اونجا کنار هم باشیم و ارتباطمون حفظ بشه؛
مخصوصاً وقتهایی که نت ملی میشه و بعضی پلتفرمها از دسترس خارج میشن.