ده سال بود که رامین و نسرین زیر یک سقف زندگی میکردند؛
نه از آن زندگیهایی که بشود به کسی تعریفش کرد،
بلکه از همانهایی که آدم فقط میگوید: «خوبه، خدا رو شکر»
و سریع موضوع را عوض میکند.
رامین هر ماه پیش دوستش، امیر، میرفت؛
مینشست، چای میخورد و آه میکشید:
«دیگه نمیتونم. این زندگی خالیه. ما فقط همخونهایم…»
امیر همیشه گوش میداد،
گاهی نصیحت میکرد،
گاهی سکوت.
تا آن روز.
روزی که رامین آمد، چشمهایش خستهتر از همیشه بود.
گفت: «امیر… تصمیم گرفتم طلاق بگیرم. برم دنبال یک زندگی سالمتر.»
امیر مکث کرد.
یاد همه چیز افتاد:
بحثهای بیپایان،
قهرهای سرد،
کمبودِ احترام،
و بچهای که وسط این دو انسان مثل یک برگ کاغذ دستبهدست میشد.
اگر قرار بود نقشِ «نصیحتگر سنتی» بازی کند،
باید میگفت: «نه! بساز. تحمل کن. طلاق آخرین راهه.»
اما او رامین را ده سال بود میشناخت.
میدانست جنگیدن بدون نتیجه یعنی چه.
میدانست بعضی کشتیها نه شکستهاند، نه سوراخ…
بلکه سالهاست از حرکت ایستادهاند.
به آرامی گفت:
«رامین…
فقط یک سؤال.
تمام راههایی که میشد این رابطه رو نجات داد، امتحان کردی؟
گفتوگو، زوجدرمانی، فاصلهی موقت، بازنگری، تلاش دوطرفه؟»
«رامین بدون ذرهای تردید گفت: «آره. به خدا قسم آره. دیگر چیزی باقی نمانده.»»
امیر چایاش را کنار گذاشت.
با صدایی که نه تند بود، نه قضاوتگر، گفت:
«پس شاید وقتشه که از یک پوستهی خالی بیرون بیای.
طلاق همیشه نشونهی شکست نیست…
گاهی تنها کاریه که از انسانِ باقیموندهٔ خودت محافظت میکنه.
اگه همیشه توی یک خانه بمونی،
فقط به این دلیل که اسمش ‘خانواده’ است،
آخرش ممکنه همون ‘خانواده’
ریشهٔ سلامت تو و بچهت رو بخشکونه.»
رامین اشک نریخت.
ولی انگار برای اولین بار در ده سال گذشته
نفس عمیقی کشید.
آن روز، امیر نسخه نداد.
هیچکس را به جدایی تشویق نکرد.
فقط یادآوری کرد که حفظ یک ساختار، مهمتر از حفظ انسانها نیست.
گاهی «نجات» یعنی پذیرفتن اینکه کشتیای که دیگر راه نمیرود،
باید متوقف شود
تا جان کسانی که داخل آنند،
نای ادامه داشته باشد.
و رامین برای اولین بار فهمید
گاهی شجاعت
معنیاش ماندن نیست؛
بلکه تمامشدنِ درست است.
:::
اگر این نوع نوشتهها برات الهامبخشه،
میتونی برای مطالب بیشتر در روبیکا دنبالم کنی:
@mindprism