کوزهگری کوزهای بسیار زیبا داشت.
روزی طوفانی شدید وزید و کوزه از روی میز افتاد و به چند تکه شکست.
یکی به او گفت:
«تکهها را دور بریز و وانمود کن اصلاً کوزهای وجود نداشته.»
این همان سرکوب است.
دیگری گفت:
«تکهها را همانجا رها کن و تا آخر عمر کنارشان گریه کن.»
این همان قربانی بودن است.
اما کوزهگر خردمند راه سومی را انتخاب کرد.
تکهها را جمع کرد و لبههای شکسته را با صمغی آمیخته به طلای ناب به هم چسباند.
کوزه دوباره ساخته شد؛
اما این بار رگههای طلایی روی آن، داستان رنجی را روایت میکرد که با آگاهی ترمیم شده بود.
کوزهی جدید حتی از کوزهی اول هم ارزشمندتر شده بود.
درس کوتاه:
در زندگی، روان ما از جامعه، روابط یا شکستها زخم میخورد.
نه باید زخمها را انکار کرد، نه در نقش قربانی همیشگی ماند.
باید آنها را با طلای آگاهی و پذیرش ترمیم کرد.
انسانی که از رنج عبور میکند،
منشوری زیباتر برای بازتاب نور حقیقت خواهد بود.