مردی در جنگل قدم میزد که پیلهای را دید.
پروانهای درون آن با سختی تقلا میکرد تا از شکاف کوچک پیله بیرون بیاید.
دقایقی ایستاد و نگاه کرد.
پروانه فشار میآورد، میایستاد، دوباره تلاش میکرد.
اما شکاف آنقدر تنگ بود که به نظر میرسید هرگز نتواند بیرون بیاید.
دلِ مرد به رحم آمد.
با خود گفت: «چرا باید اینقدر رنج بکشد؟»
چاقویی برداشت
و بادقت پیله را شکافت.
پروانه فوراً بیرون افتاد.
اما بدنش متورم بود
و بالهایش کوچک و چروکیده.
مرد انتظار داشت چند دقیقه بعد بالهایش باز شوند و پرواز کند.
اما هرگز چنین نشد.
پروانه باقی عمرش را
با بدنی سنگین و بالهایی ناتوان
روی زمین خزید.
مرد نمیدانست که آن فشار و تقلا در دهانهی تنگ پیله،
قانون طبیعت برای پمپاژ مایع حیات از بدن به درون بالهاست.
بدون آن فشار،
بالها هرگز قدرت پرواز پیدا نمیکنند.
درس کوتاه:
گاهی دلسوزیِ عجولانه، دشمنِ رشد است.
حذف تمام سختیها، انسانها را ناتوان میکند.
شفقتِ واقعی این نیست که راه را بهجای دیگری طی کنیم؛
شفقت واقعی این است که بسترِ رشد را فراهم کنیم و اجازه دهیم انسان،
از دل تقلا
به قدرت برسد.