
لیلا در شبکههای اجتماعی معروف شده بود.
عکسهای پرزرقوبرق میگذاشت و هر روز هزاران لایک میگرفت.
خیلیها زیر پستهایش مینوشتند:
«چه زن مستقلی!»
اما یک شب در یک کافه، با دوست قدیمیاش نرگس دیدار کرد.
نرگس زندگی سادهای داشت. معلم بود و بیشتر وقتش را صرف درس دادن و مطالعه میکرد.
لیلا با خنده گفت:
«ببین من چقدر طرفدار دارم. هر عکسم هزاران لایک میگیرد.»
نرگس آرام پرسید:
«خودت انتخاب میکنی چه چیزی منتشر کنی… یا مجبور شدهای همان چیزی باشی که مردم دوست دارند؟»
لیلا لحظهای سکوت کرد.
چند روز بعد یک شرکت تبلیغاتی به او پیشنهاد بزرگی داد؛
اما شرطش این بود که تصویر و سبک زندگیاش را دقیقاً همانطور نشان دهد که برای جلب توجه بیشتر لازم است.
لیلا دوباره به حرف نرگس فکر کرد.
فهمید اگر تمام ارزش آدم به نگاه و تأیید دیگران وابسته شود، اسمش استقلال نیست.
او پیشنهاد را رد کرد و مسیر تازهای شروع کرد؛
شروع کرد به تولید محتوا درباره مهارت، مطالعه و تجربههای واقعی زندگی.
کمکم دنبالکنندههایش کمتر شد،
اما این بار کسانی ماندند که به فکر و حرفش اهمیت میدادند، نه فقط به ظاهرش.
آن روز لیلا فهمید استقلال واقعی از قدرت فکر و حق انتخاب میآید، نه از جلب توجه.
درس کوتاه:
دفاع واقعی از زن یعنی حق انتخاب و رشد فکری؛ نه تبدیل کردن او به ابزاری برای جلب نگاهها.
#حق_انتخاب #استقلال #قدرت_فکری #احترام #کرامت_انسانی
اگر این نوع نوشتهها برایت الهامبخش است،
در Threads با من همراه شو:
@mehdimdzh_prism
و برای مطالب کاملتر، نسخههای صوتی و آرشیو نوشتهها در روبیکا:
@mindprism