سامان، تکنسین شیفت شب بیمارستان بود.
بخش او، انبار داروهای کنترلشده بود؛ جایی که ورود بدون مجوز «مطلقاً ممنوع» به حساب میآمد.
دوربینها همیشه روشن بودند و هرکس بدون کارت مخصوص وارد میشد، اخراج میگردید.
یک شب زمستانی، دختربچهای را آوردند:
ده ساله، با تب وحشتناک و تشنجهای پیدرپی.
پزشک اورژانس گفت برای کنترل تشنج باید فوراً داروی خاص تزریق شود؛ دارویی که فقط در انبار سامان وجود داشت.
اما کارت ورود پزشک، گم شده بود.
مدیر شیفت دیگر جواب نمیداد.
کسی نبود که مجوز بزند.
پزشک با صدای لرزان گفت:
«اگر تا پنج دقیقه دارو تزریق نشه… ممکنه مغزش آسیب ببینه.»
سامان جلوی درِ انبار ایستاد.
دستش روی دستگیره.
میدانست اگر بدون مجوز وارد شود،
دوربین ثبت میکند،
و احتمالاً کارش تمام است.
قانون میگفت: «نه».
دلش میگفت: «برو داخل».
ترس میگفت: «زندگی خودت چی؟»
زمان میگفت: «فقط پنج دقیقه…»
سامان نفسش را حبس کرد،
قفل را باز کرد
و وارد شد.
دارو را آورد.
دخترک نجات پیدا کرد.
فردا صبح، مدیر بخش با چهرهای جدی او را به اتاق فراخواند.
سامان آمادهٔ اخراج بود.
اما مدیر گفت:
«دوربینها را دیدم. تو قانون را شکستی…
اما اگر نمیشکستی، امروز یک کودک زنده نبود.»
سپس ادامه داد:
«فقط یک چیز میخواهم بدانم:
اگر دفعهٔ بعد، خطر فوری نبود، باز هم وارد میشدی؟»
سامان گفت:
«نه. قانون برای همان وقتهاییست که فرصت داریم.
اما دیشب… فرصت نداشتیم.»
مدیر لبخند زد و گفت:
«پس قانون را برای نجات شکستی،
نه برای راحتی.
این فرق یک قهرمان با یک قانونگریز است.»
سامان فهمید:
گاهی زندگی، ما را در موقعیتی قرار میدهد که
بین «کار درست طبق قانون»
و «کار درست برای انسان»
فقط یک خط نازک باقی میماند.
و شجاعت یعنی دقیقاً تشخیص دادن همین لحظه.

اگر این نوع نوشتهها برات الهامبخشه،
میتونی برای مطالب بیشتر در روبیکا دنبالم کنی:
@mindprism