ویرگول
ورودثبت نام
مهدی محمدزاده
مهدی محمدزادهبه نام خالق انسانیت و منطق 💚 – مهدی | معلم و ورزشکار – علاقمند به فلسفه و فیزیک – عدالت را با مسئولیت می‌خواهم – آزادی را با ریشه و اخلاق – در مسیر آگاهی و انسان بالغ
مهدی محمدزاده
مهدی محمدزاده
خواندن ۱ دقیقه·۱ ماه پیش

داستان درخت بی‌قیدوبند

مرد جوان، نهالی را در گوشه‌ی باغ کاشت؛

نهالی باریک، لرزان و پرامید.

با خودش گفت:

«آن‌قدر دوستش دارم که نمی‌خواهم هیچ محدودیتی برایش بگذارم.

نه شاخه‌ای را می‌بُرم، نه جلویش را می‌گیرم.

بگذار آزادِ آزاد باشد.»

سال‌ها گذشت.

درخت بالا رفت، پیچید، از هر طرف شاخه زد.

بی‌وقفه، بی‌قاعده، بی‌هیچ دستی که راهش را صاف کند.

شاخه‌ها در هم فرورفتند،

نور به قلب درخت نرسید،

پوست تنه پوسید،

و بار سنگین شاخ‌وبرگِ بی‌نظم،

بر شانه‌های ضعیفش شکست.

روزی مرد با سبدی در دست آمد

تا اولین میوه‌های زندگی‌اش را بچیند؛

اما چیزی جز شاخه‌های خمیده و شکسته ندید.

روی زمین نشست،

دست بر تنه‌ی زخمی درخت کشید

و زیر لب گفت:

«من تو را آزاد گذاشتم…

ولی نفهمیدم که موجود بی‌پناه،

بی‌نظم نمی‌بالد…

می‌شکند.»

باغبان پیر نزدیک شد،

کنار مرد نشست و آرام گفت:

«آدم‌ها و درخت‌ها شبیه هم‌اند.

اگر کسی تو را دوست داشته باشد،

گاهی باید هرست کند…

نه برای محدودکردن،

برای اینکه زنده بمانی.»

درخت هرگز میوه نداد؛

نه از کمبود عشق،

بلکه از نبودِ مرز.

رشد فردیانضباطخودسازیتفکرمسئولیت
۵
۰
مهدی محمدزاده
مهدی محمدزاده
به نام خالق انسانیت و منطق 💚 – مهدی | معلم و ورزشکار – علاقمند به فلسفه و فیزیک – عدالت را با مسئولیت می‌خواهم – آزادی را با ریشه و اخلاق – در مسیر آگاهی و انسان بالغ
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید