
حسین، کشاورزی بود که زمینی بزرگ از پدرش به ارث برده بود.
در گوشهٔ این زمین، چند هکتار جنگل قدیمی بود؛ درختان بلندی که نه تنها حسین آنها را نکاشته بود، بلکه از زمان پدربزرگها همانجا ایستاده بودند.
یک روز، مردی از شهر آمد و گفت:
«اگر این درختها را ببری، چوبش را خوب میخرم. با پولش میتوانی زمینت را بزرگتر کنی.»
حسین تبر را برداشت و گفت:
«زمین مال خودمه؛ هر کاری دلم بخواد میکنم.»
آن لحظه پیرمرد همسایه، که سالها آنجا زندگی کرده بود، آرام پاسخ داد:
«زمین مال تو هست، اما آیندهاش فقط مال تو نیست.»
حسین خندید و با بیخیالی گفت:
«چندتا درخته… چه فرقی میکنه؟»
آن پیرمرد به تپهٔ روبهرو اشاره کرد و گفت:
«بیست سال پیش آنجا هم جنگل بود. صاحبش همین حرف را زد، درختها را برید.
چند سال بعد باران آمد؛ خاک شسته شد، زمینش خشک شد.
حالا نه جنگل دارد، نه مزرعه.»
حسین چند لحظه سکوت کرد و به درختها نگاه انداخت.
در آن نگاه، فهمید:
بعضی چیزها ارث نیستند که فقط خرج شوند؛
امانتی هستند که باید سالمتر به دست بعدیها برسند.
تبر را زمین گذاشت.
گاهی مالک بودن یعنی نگه داشتن، نه مصرف کردن.
مالکیت خصوصی محترم است، اما آزادی مطلق در آن وجود ندارد. منافع بلندمدت جمع و نسلهای آینده، محدودیت معقول ایجاد میکند.