حامد یک کارگاه کوچک بستهبندی داشت.
پنج کارگر نانشان از همانجا درمیآمد.
چند ماه بود دستگاه قدیمی مدام خراب میشد.
هر بار تعمیر،
یعنی چند ساعت خوابیدن خط تولید،
یعنی عقب افتادن سفارش،
یعنی شرمندگی جلوی مشتری.
بالاخره تصمیم گرفت دستگاه جدید بخرد.
دو انتخاب داشت:
- نمونهٔ ایرانی؛ گرانتر و با سابقهٔ خرابی بیشتر
- نمونهٔ خارجی؛ ارزانتر، دقیقتر و کممصرفتر
وقتی موضوع را با چند نفر در میان گذاشت،
یکی گفت:
«مرد حسابی، غیرت داشته باش. فقط جنس ایرانی بخر.»
حامد چیزی نگفت.
فقط شب رفت نشست پای دفتر حسابها.
هزینهها را نوشت.
مصرف برق را حساب کرد.
احتمال خرابی را سنجید.
بعد به چهرهٔ کارگرهایش فکر کرد؛
به قسطهای عقبافتاده،
به اجارهٔ کارگاه،
به خانوادههایی که چشمشان به همین درآمد بود.
صبح روز بعد،
دستگاه خارجی را خرید.
بعضیها پشت سرش گفتند:
«فقط جیب خودش را میبیند.»
اما سه ماه بعد،
خط تولید منظم شد.
خرابیها تقریباً به صفر رسید.
هزینهٔ برق پایین آمد.
سفارشها بیشتر شد.
و حامد توانست
حقوق کارگرهایش را سر وقت بدهد
و حتی یک نفر دیگر هم استخدام کند.
یک روز همان دوستی که از «غیرت» حرف زده بود،
آمد کارگاه و گفت:
«پس تو ضدِ تولید داخل نبودی؟»
حامد دست کشید روی بدنهٔ دستگاه و آرام گفت:
«نه.
من ضدِ بیکیفیتیام.
اگر جنس داخلی خوب و رقابتی باشد،
اول خودم میخرم.
اما قرار نیست با یک انتخاب احساسی،
نانِ این کارگاه را به خطر بیندازم.»
آن روز همه فهمیدند
دوست داشتن کشور،
یعنی کمک به قوی شدن تولید؛
نه تحملِ کورکورانهٔ ضعف.
درس کوتاه:
حمایت واقعی از تولید داخلی، با چشم بستن بر کیفیت و قیمت به دست نمیآید؛
تولید خوب باید با رقابت، کیفیت و انصاف، خودش را ثابت کند.