در شهر سردی، زمستان آن سال بیرحمتر از همیشه بود.
چند نفر از فعالان اجتماعی جمع شدند و گفتند:
«آدمها دارند در سرما میمیرند؛
در حالی که این همه ساختمان خالی داریم!»
پیشنهادشان روشن بود:
«همهٔ ساختمانهای خالی و نیمهکاره را،
حتی اگر مالک خصوصی دارد،
بدون تشریفات قانونی، بدهیم به بیخانمانها.»
دوستت امیر، با هیجان گفت:
«قانون خشک را ول کن!
وقتی جان آدمها در خطره،
قانون یعنی دیوار اضافه.»
حرفش زیبا به نظر میرسید.
همه از رنج فقرا میگفتند و شعار میدادند.
چند شب بعد، گروهی از جوانها
در را شکستند،
چند ساختمان نیمهکاره را پر از خانوادههای بیخانمان کردند.
خیابان، پر از کفزدن و فریاد شادی شد.
اما چند ماه بعد، مشکل از جای دیگری سر زد.
صاحب یکی از آن ساختمانها،
مردی بود که سالها کار کرده،
وام گرفته و برای آیندهٔ بچههایش
آپارتمان میساخت.
وقتی دید بدون اجازهاش،
همه چیز اشغال شده،
با خشم گفت:
«اگر قانون نتواند از من محافظت کند،
چرا باید دوباره سرمایهگذاری کنم؟»
او پروژه را رها کرد و از شهر رفت.
سرمایهگذاران دیگر هم ترسیدند.
خبر پیچید: «این شهر امن نیست؛ هر لحظه ممکن است هر چیزی را مصادره کنند.»
چند سال نگذشت که
ساختوساز کم شد،
شغلها کمتر شد،
بودجهٔ شهر کاهش یافت،
و در نهایت،
همان فقرا، با بحرانهای شدیدتری روبهرو شدند:
کمبود کار،
کمبود مسکن جدید،
و هرجومرجی که دیگر جمع کردنش آسان نبود.
یک روز زمستانی دیگر،
باز هم بیخانمانها در خیابان بودند.
امیر، با چشمی خسته، کنار تو نشست و گفت:
«فکر میکردم با شکستن قانون،
به فقرا کمک میکنیم.
اما… انگار اعتماد مردم به قانون را هم شکاندیم.»
تو آرام گفتی:
«کمک به فقرا واجب است،
اما اگر قانون بازیچهٔ احساس لحظهای شود،
در بلندمدت،
همین فقرا اولین قربانیان بینظمی میشوند.»
درس کوتاه:
درد فقر را باید جدی گرفت،
اما راهحل پایدار، شکستن ستونهای قانون نیست.
وقتی اعتماد به قانون و حقوق مالکیت از بین برود،
اولین کسانی که آسیب میبینند،
همان کسانیاند که قرار بود از آنها دفاع کنیم.