
در یک روستا، مردم به رسم قدیمیشان افتخار میکردند.
هر وقت کسی از آن رسم انتقاد میکرد، میگفتند:
«این سنتِ پدران ماست.»
سالها گذشت و کسی جرئت نکرد از خودش بپرسد این سنت واقعاً چه فایدهای دارد.
در آن روستا، گروهی از مردم همیشه تحقیر میشدند.
به آنها فرصت برابر نمیدادند.
صدایشان را کمتر میشنیدند.
و گاهی فقط به خاطر تفاوتهایشان، کوچک شمرده میشدند.
هر کس اعتراض میکرد، یک جواب میشنید:
«همیشه همینطور بوده.»
روزی پیرمرد دانایی وارد روستا شد.
مردم با افتخار از سنت قدیمیشان حرف زدند.
پیرمرد پرسید:
«اگر برای ایستادن این سنت، مجبور باشید هر روز عزت یک انسان را بشکنید، باز هم به آن افتخار میکنید؟»
همه سکوت کردند.
پیرمرد به ستون بزرگی در میدان روستا اشاره کرد و گفت:
«اگر سقف یک خانه فقط با شکستن استخوان یک نفر سرِ پا بماند، مشکل از آن آدم نیست؛ مشکل از آن سقف است.»
آن روز بعضیها فهمیدند هر چیز قدیمی، مقدس نیست.
بعضی سنتها ریشهٔ خرد دارند.
اما بعضی دیگر فقط از ترس، تعصب و عادت زنده ماندهاند.
و تا وقتی کسی جرئت نکند آنها را زیر سؤال ببرد، رنج انسانها ادامه پیدا میکند.
درس داستان:
سنتی که برای بقا به تحقیر انسانها نیاز دارد، ارزش نگهداری ندارد.
فرهنگِ سالم، کرامت انسان را حفظ میکند؛ فرهنگِ بیمار، از تحقیر انسانها تغذیه میکند.
#داستان_کوتاه #فرهنگ #سنت #کرامت_انسانی #عدالت
#آگاهی #تفکر_نقاد #انسانیت #اصلاح_اجتماعی #رشد_فکری
اگر این نوع نوشتهها برایت الهامبخش است،
در Threads با من همراه شو:
@mehdimdzh_prism
و برای مطالب کاملتر، نسخههای صوتی و آرشیو نوشتهها در روبیکا:
@mindprism