
ساعت پنجونیم صبح بود.
هوا هنوز تاریک بود و صدای زنگ ساعت، مثل تیشهای، به خواب علیرضا خورد.
چند ثانیه کنار تخت ماند.
دلش نمیخواست بیدار شود.
نه شوقی بود، نه حسِ پیشرفت؛
فقط خستگی و همان پرسش همیشگی:
«اصلاً برای چی؟»
نگاهش افتاد به برگهٔ کوچکی که شب قبل روی میز گذاشته بود:
«احساس، معیار روزهای معمولی است؛ نظم، معیار انسانِ رشدیافته.»
آه کوتاهی کشید، پتو را کنار زد و کفشهای ورزشیاش را پوشید.
نه از سرِ میل،
از سرِ تعهد.
در پارک قدم زد.
بدنش سنگین بود و ذهنش خاموش.
اما بعد از بیست دقیقه، نفسهایش باز شد،
خون در عضلاتش دوید
و آرامآرام، حسی بیادعا از رضایت در وجودش نشست.
شب که شد، فهمید:
نظم یعنی انجام دادن کار درست، درست در همان لحظهای که هیچ انگیزهای نداری.
انگیزه میآید و میرود؛
اما تعهد، ستون فقراتِ زندگی را سرِ پا نگه میدارد.