در یک دبیرستان، معلمی به نام آقای رضایی هر هفته از یکی از دانشآموزها میخواست جلوی کلاس درباره یک موضوع کوتاه صحبت کند.
یک روز نوبت امیر شد.
امیر شاگرد باهوشی بود، اما یک مشکل داشت: همیشه بقیه را مسخره میکرد.
وقتی یکی از بچهها اشتباه جواب میداد، امیر با خنده میگفت:
«اینم بلد نیستی؟»
کمکم بیشتر بچهها ساکت شده بودند.
کسی دیگر داوطلب جواب دادن نمیشد.
آن روز امیر با غرور جلوی کلاس رفت.
منتظر بود همه با احترام نگاهش کنند.
اما اتفاق عجیبی افتاد.
هیچکس مسخرهاش نکرد.
هیچکس هم برایش دست نزد.
همه فقط آرام نشسته بودند و نگاه میکردند.
امیر صحبتش را شروع کرد، اما حس کرد فضای کلاس سرد است.
انگار چیزی کم بود.
بعد از کلاس، پیش معلم رفت و گفت:
«آقا، چرا امروز هیچکس واکنش نشان نداد؟»
آقای رضایی لبخند زد و گفت:
«چون احترام مثل توپ است؛ وقتی آن را به دیگران پاس ندهی، به سمت تو هم برنمیگردد.»
امیر چیزی نگفت.
فردای آن روز، وقتی یکی از بچهها جواب را اشتباه گفت، امیر فقط آرام گفت:
«اشکالی نداره، منم قبلاً اشتباه میکردم.»
آن روز برای اولین بار، چند نفر در کلاس برای حرف امیر دست زدند.

درس داستان:
با همه باید مؤدب بود، اما احترام واقعی وقتی شکل میگیرد که آدمها یاد بگیرند دیگران را کوچک نکنند.
کسی که دیگران را تحقیر میکند، در واقع خودش احترام را از دست میدهد.
اگر این نوع نوشتهها برات الهامبخشه،
میتونی برای مطالب بیشتر در روبیکا دنبالم کنی:
@mindprism