
در یک محله، مسجدی قدیمی وجود داشت.
هر شب چراغهایش روشن بود.
مردم برای نماز و مراسم به آنجا میآمدند.
در میان اهالی، مردی بود که همیشه در صف اول دیده میشد.
از دین و تقوا زیاد حرف میزد.
مدام دیگران را نصیحت میکرد.
اما پشت آن ظاهر مذهبی، داستان دیگری جریان داشت.
در معاملههایش دروغ میگفت.
از رانت استفاده میکرد.
حق بعضی از مردم را نادیده میگرفت.
و هر کس سبک زندگی متفاوتی داشت، از قضاوتش در امان نبود.
کمکم جوانهای محله از مسجد فاصله گرفتند.
بعضیها میگفتند:
«اگر دین این است، ما نمیخواهیم.»
چند کوچه آنطرفتر، پیرمردی زندگی میکرد.
کمتر درباره دینداری حرف میزد.
اما هر وقت کسی گرفتار میشد، کمکش میکرد.
اگر خانوادهای نیازمند بود، بیسروصدا کنارش میایستاد.
اگر اختلافی پیش میآمد، آشتی میداد.
نه به کسی زور میگفت.
نه خودش را از دیگران برتر میدانست.
یک روز جوانی از او پرسید:
«چرا مردم از دین فرار میکنند؟»
پیرمرد لبخندی زد و گفت:
«مردم از خدا فرار نمیکنند؛ از رفتار کسانی فرار میکنند که به نام خدا به دیگران آسیب میزنند.»
آن روز جوان فهمید مشکل همیشه از ایمان نیست.
گاهی مشکل از کسانی است که
پوسته را گرفتهاند و مغز را رها کردهاند.
دین را به ابزار قضاوت تبدیل کردهاند، نه وسیلهای برای مهربانی.
به ظاهر چسبیدهاند و عدالت را فراموش کردهاند.
درس داستان:
اگر دینداری، انسان را مهربانتر، عادلتر و صادقتر نکند، فقط یک ظاهر بیروح است.
مردم را بیشتر از آنکه حرفها جذب کند، رفتارها قانع میکند.
#داستان_کوتاه
#انسانیت
#دینداری
#اخلاق
#عدالت
#آزادی
#صداقت
#کرامت_انسانی
#مسئولیت_اجتماعی
#سبک_زندگی
اگر این نوع نوشتهها برایت الهامبخش است،
در Threads با من همراه شو:
@mehdimdzh_prism
و برای مطالب کاملتر، نسخههای صوتی و آرشیو نوشتهها در روبیکا:
@mindprism