
کارِ حمید چند ماهی بود کساد شده بود. بدهیها روی هم جمع شده بودند و اضطراب هر شب خواب را از چشمانش میگرفت.
یک روز یکی از آشنایان گفت:
«یه دعانویس میشناسم. خیلیها رفتن پیشش، کارشون راه افتاده.»
حمید ناامید بود. رفت. پیرمرد چند کاغذ خطخطی جلویش گذاشت و گفت:
«اینها رو نگه دار، بختت باز میشه.»
بعد هم مبلغ زیادی گرفت.
چند هفته گذشت. هیچ چیز تغییر نکرد.
کار هنوز خوابیده بود و بدهیها همانجا بودند.
یک شب حمید به آن کاغذها نگاه کرد و ناگهان به خودش گفت:
«مشکل من با چند خط روی کاغذ حل نمیشه.»
فردای آن روز تصمیم گرفت مسیرش را عوض کند. نشست و دقیق حساب کرد چرا کارش ضرر داده. با چند مشتری قدیمی تماس گرفت، مهارت جدیدی یاد گرفت و روش کارش را تغییر داد.
چند ماه بعد، آرامآرام وضعیتش بهتر شد.
آن کاغذها هنوز در کشوی میز بودند؛
یادگاری از روزی که فهمید هیچ جادویی قویتر از عقل و ارادهٔ انسان نیست.
درس کوتاه:
خرافات فقط وقت و پول میگیرد؛ گرههای زندگی را باید با فکر، تلاش و مسئولیتپذیری باز کرد.
#عقلانیت #مسئولیت #خرافات #تلاش #رشد
اگر این نوع نوشتهها برایت الهامبخش است،
در Threads با من همراه شو:
@mehdimdzh_prism
و برای مطالب کاملتر، نسخههای صوتی و آرشیو نوشتهها در روبیکا:
@mindprism