یک چیزی را میخواهم برایتان اعتراف کنم.
من نه این طرفیام، نه آن طرفی.
در جمع روشنفکرها، زیادی سنتی و اخلاقیام.
در جمع سنتیها، زیادی پرسشگر و مدرنم.
در جمع مذهبیها، زیادی عقلگرا و ناقدم.
در جمع سکولارها، زیادی خداباور و معنوی.
نتیجه؟

همیشه یک گوشهای از وجودم برای هر جمعی زیادی است.
بارها دلم خواسته یک طرف را بگیرم، راحت باشم، تعلق داشته باشم.
اما نمیتوانم.
چون حقیقت برای من بزرگتر از تعلق است.
من هم عدالت میخواهم، هم اخلاق.
هم آزادی میخواهم، هم مسئولیت.
هم عقل را میپرستم، هم دل را.
اما انگار کسی این ترکیب را باور ندارد.
یا باید قرمز باشی، یا آبی.
خاکستری بودن، انگار جرم است.
گاهی خسته میشوم از این همه سوءتفاهم.
از اینکه هر حرفم را ساده میکنند، برچسب میزنند،
بعد میگویند: «تو برای خودتی!»
بله، برای خودمم.
برای همان منشور کوچکی که تلاش میکند کدر نشود.
این درد را گفتم شاید تو هم این گوشهها ایستاده باشی.
پلها معمولاً تنها میمانند.
اما همان پلها، دو جهان را به هم وصل میکنند.
و این درد، ارزشش را دارد.