
در یک شرکت مهندسی، مردی به نام فرزاد کار میکرد؛ باهوش، پرانرژی و خوشصحبت.
در جلسات کاری همیشه دقیق بود و همه او را آدم قابلاعتمادی میدانستند.
اما در ناهارهای شرکت، تقریباً هر روز از همسرش گلایه میکرد.
میگفت زندگی خستهکننده شده و آدم باید «آزاد» باشد.
یک شب در مهمانی کاری، کمی بیشتر از حد معمول نوشید.
با خنده برای چند نفر تعریف کرد که مدتی است با زنی دیگر رابطه دارد.
گفت: «زندگی یک بار بیشتر نیست. آدم باید حالش را ببرد.»
چند روز بعد، در اتاق استراحت، رو به یکی از همکارانش گفت:
«این اخلاقیات قدیمی رو ول کن. آدم باید هرچی دلش میخواد انجام بده.»
همکارش کمی سکوت کرد و بعد آرام گفت:
«فرزاد، من درباره قانون یا سنت حرف نمیزنم. فقط یک سؤال دارم.
اگر کسی مهمترین قول زندگیاش را بشکند، بقیه چطور میتوانند به قولهای دیگرش اعتماد کنند؟»
فرزاد چیزی نگفت.
همکار ادامه داد:
«ما در پروژهها قرارداد میبندیم؛ چون میدانیم بدون اعتماد، هیچ کاری جلو نمیرود.
زندگی خانوادگی هم یک جور قرارداد است؛ فقط امضایش روی کاغذ نیست، روی دل آدمهاست.
وقتی آن قرارداد شکسته شود، فقط یک رابطه نمیشکند؛ اعتماد هم میشکند.»
چند لحظه سکوت شد.
او در آخر فقط یک جمله گفت:
«آزادی یعنی انتخاب کردن.
اما هر انتخابی قیمتی دارد.
آدم عاقل قبل از خرج کردن، میبیند چه چیزی را دارد از دست میدهد.»
آن روز، فرزاد دیگر حرفی نزد.
بعضی آدمها همان لحظه نظرشان عوض نمیشود.
اما گاهی یک سؤال ساده، سالها در ذهنشان میماند.
بعضی حرفا رو نمیشه گفت، فقط میشه یه جوری نوشت که اونی که باید بفهمه، بفهمه.
اگر این نوع نوشتهها برات الهامبخشه،
میتونی برای مطالب بیشتر در روبیکا دنبالم کنی:
@mindprism