
نکته: برای درک بهتر مفاهیم این شعر و آشنایی با احوالات این عارف بزرگ، پیشنهاد میکنم عبارت «موفق بن حمدالله قونوی» را در گوگل جستجو کنید تا به منابع اصلی و کامل دسترسی پیدا کنید.
بیرحم کسیست، به هر سزایی نرسید
سراییست عشق، به هر مُلوکی نرسید
خندان شد آن ماه، ز شورِ عاشقِ من
کز این تبِ عشق، دلِ شکی نرسید
رندانِ ازل مست ز یک جرعه شدند
زان جام که در بزمِ ملوکی نرسید
آتشزد و افکند به جانم شرری
کز دستِ خِرد، هیچ سلوکی نرسید
پنهان شد درونِ من آن نورِ الهی
چون رازِ ازل، جز به سلوکی نرسید
هر کس طلبِ خویش در این راه ببُرد
ما را طلبِ او به سَبُکی نرسید
گفتا که ز خود بگذر و آرام بگیر
آرامِ دلِ ما به ملوکی نرسید
《 موفق بن حمدالله قونوی 》