
نکته: برای درک بهتر مفاهیم این شعر و آشنایی با احوالات این عارف بزرگ، پیشنهاد میکنم عبارت «موفق بن حمدالله قونوی» را در گوگل جستجو کنید تا به منابع اصلی و کامل دسترسی پیدا کنید.
در رحمتِ هجر، کسی مرادی نرسید
بیدردِ عاشقی، عقل به جانان نرسید
آنها که ز شور عشق، دیوانه شدند
دانند که این راز به پیمان نرسید
هر دل که به دامی فتد از دامگهِ دوست
بیجرعهی خونین، به میدان نرسید
من مستِ تو، ای ساقیِ معنا، همه عمر
دیدم که هوشیار به جانان نرسید
از خندهی گل، آهِ صبا بوی تو برد
اما به چمن، سروِ خرامان نرسید
تا سوختن دل نبود، فهمِ تو محال است
کز نورِ فنا جز به پریشان نرسید
کز نغمهی تو ساخت فلک رقصِ وجود
اما دلِ من جز به تو سامان نرسید
《 موفق بن حمدالله قونوی 》