ویرگول
ورودثبت نام
حسام فروزان
حسام فروزاننویسنده و مترجم؛ از سینما و ادبیات و زندگی و چند چیز دیگر می‌نویسم...
حسام فروزان
حسام فروزان
خواندن ۲ دقیقه·۸ ماه پیش

مرگ را زیسته‌ایم ما...

مرگ را زیسته‌ایم ما...
ما را از چه می‌ترسانید؟
آنکه از مرگ بازگشته باشد دیگر از چیزی نمی‌ترسد...

⏳ در خیابان خواجه عبدالله هستم. صدای انفجاری مهیب می‌آید و بعد هم ابری جهنده در آسمان می‌بینیم. در حوالی شهید عراقی. مردم از صحنه فیلم می‌گیرند و شوخی می‌کنند. معلوم نیست ما زدیم یا اسرائیل.

با خودم فکر می‌کنم چرا نمی‌ترسم و فرار نمی‌کنم؟ چرا جانمان را برنمی‌داریم و به نقطه امنی نمی‌رویم؟ آیا جای امنی وجود دارد؟‌ یاد سالهای موشکباران تهران افتادم... مرا چه شده است که از مرگ نمی‌ترسم؟ مگر وحشتناک‌ترین اتفاق این عالم نیست؟ نکند به حس شده‌ام؟ چه بر سر ما آمده که با مرگ و نیستی خودمان هم شوخی می‌کنیم؟ هر لحظه ممکن است موشکی روی سرمان فرود آید. افریت مرگ روی شهر خیمه زده اما ما عین خیالمان نیست. شاید دچار بی‌حسی اجتماعی شده‌ام. نکند آنقدر مصیبت دیده‌ایم که از انسانیت تهی شده‌ایم؟

برای اولین بار اسامی اقدسیه و کامرانیه و...را در اخبار می‌شنوم. به تصویر نمادین برج کامرانیه ویران‌شده نگاه می‌کنم. چرا همه سران در پنت‌هاوس زندگی می‌کنند؟ مگر این انقلاب مستضعفان نبود؟ چطور کوخ‌نشیان اینقدر راحت کاخ‌نشین شدند؟

حس عجیبی دارم. انگار هیچ‌چیز مرا نمی‌ترساند. گویی همه این‌ها را قبلاً‌ تجربه کرده‌ام. آنقدر در برزخ میان مرگ و زندگی زیسته‌ایم که همه چیز برایمان علی‌السویه است. نکند به حیوانی تبدیل شده‌ام خالی از حس و عاطفه و امید به آینده...؟ نکند نابودی یا بقای هرکدام از طرفین برایم مهم نباشد؟

دیشب صدای حملات دشمن و ضدهوایی ها را می‌شنیدم اما نگاه کردم ببینم قسمت جدید سریال تاسیان آمده یا نه! انگار همه چیز بی‌معنی شده. وقتی مرگ اینقدر نزدیک می‌شود چسبیدن به این زندگی ناپایدار به شوخی می‌ماند. ما که مرگ و زندگیمان در پشت‌پرده‌های کثیف سیاستمداران جهان رقم می‌خورد چه کار می‌توانیم بکنیم؟

آسمان کشورم کاروانسرا شده! هر پفیوزی دلش خواست می‌آید و می‌رود! انگار در وسط میدان جنگ بدون سپر و کلاهخود و شمشیر رها شده‌ام. نه آژیری نه هشداری و نه پناهگاهی. انگار اینجور وقت‌ها من شهروند این کشور نیستم و جانم ارزشی ندارد... نمی‌دانم شاید دارم پرت و پلا می‌نویسم یا بلند بلند فکر می‌کنم... اما هرچه هست می‌دانم زندگی و جهان و وطنی که می‌خواستم و دوست داشتم این نیست... با خودم فکر می‌کنم اگر امشب ازین دنیا بروم چه حسرتی خواهم داشت؟ منتظر چه چیز بودم در این دنیا؟ آخرش معنای این مجال بی‌رحمانه و اندک چه بود...؟

مرگجنگخاطراتایراناسرائیل
۹
۲
حسام فروزان
حسام فروزان
نویسنده و مترجم؛ از سینما و ادبیات و زندگی و چند چیز دیگر می‌نویسم...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید