انتخاب سخت

#قسمت_سوم

سولماز ابروهایش را درهم کرد. دیگر نشانی از لبخند در صورت بزرگ و پهنش نبود. امیر ابروهای باریکش را درهم برد. با ناراحتی گفت:«می خواهی من را امتحان کنی؟»
سارا دستانش را در هم قفل کرد. با صدایی لرزان پرسید:«منظورت چیست؟ من حقیقت را گفتم و قصد امتحان کردنت را ندارم. هیراد، (پسرخاله ام) را هم پدرم دوست دارد و هم مادرم؛ چون به نظرشان همه چیز تمام است، هم از نظر اخلاقی هم از نظر رفتاری. تحصیلکرده هم هست. در این چند سال هم که درسش تمام شده برای خودش کار و کاسبی راه انداخته است.»
امیر ماشین را گوشه خیابان، نزدیک مترو نگه داشت. نیم نگاهی به سولماز ساکت انداخت. به در ماشین تکیه داد. لب های باریکش را از هم باز کرد و گفت:«خوب خانم خوشگل من، نظرش درباره هیراد خان چیست؟»
سارا در حالی که بند کیف مشکی اش را در دستش تاب می داد، سرش را پایین انداخت و گفت:«هیراد هیچ ایرادی ندارد. ولی من دوستش ندارم و هیچوقت به ازدواج با او فکر نکرده ام؛ ولی... قبلاً هم به تو گفته ام که پدرم وقتی تصمیمی بگیرد، هیچ کس نمی تواند نظرش را عوض کند.»
امیر گفت:«یعنی تو نمی توانی درباره زندگی خودت تصمیم بگیری؟»
سولماز در جایش کمی جابه جا شد و اُهمی گفت. سارا لب هایش را با ناراحتی برهم فشرد. چند ثانیه سکوت فضای ماشین را پر کرد. ناگهان در ماشین را باز کرد و گفت:«خداحافظ.»
امیر با سرعت بند کیف سارا را گرفت. با چشم های ریزش به سارا زل زد و گفت:«عزیزم منظوری نداشتم. لطفاً شماره خانه تان را بده تا مادرم تماس بگیرد.»
سولماز از ماشین پیاده شد. سارا به دست های گره شده امیر روی بند کیفش نگاه کرد. با عصبانیت گفت:«اگر نمی خواهی به خواستگاری بیایی، من مجبورت نمی کنم.»
امیر کیف سارا را کشید. سارا که نیم خیز شده بود، مجبور شد دوباره بنشیند. امیر با لحنی آرام گفت:«خوشگلم، ستاره زندگی من، ناراحت نشو. اصلاً کف دستم شماره خانه تان را حکاکی کن.»
سارا جلو خنده اش را گرفت و گفت:«لزومی ندارد کف دستت حکاکی کنم، در گوشیت ذخیره اش کن.»
سولماز جلوی دهانش را گرفته بود و به سارا نگاه می کرد. به محض خداحافظی سارا، خداحافظی گفت. دست سارا را کشید و با سرعت قدم برداشت. سارا با دست چپش بازوی سولماز را گرفت و گفت:«چرا اینطوری می کنی؟ یواش تر، بازویم کنده شد.»
سولماز به بینی خوش تراش سارا نگاه کرد و گفت:«سارا یک چیزی می گویم ناراحت نشو، چه امتیازی این آقااا امیر دارد که تو می خواهی با او ازدواج کنی؟»
سارا بازوی سولماز را رها کرد و گفت:«دوستش دارم، بفهم.»
سولماز گفت:«نمی توانم باور کنم فقط به خاطر دوست داشتنش با امیر می خواهی ازدواج کنی.»
سارا از سولماز فاصله گرفت و گفت:«من عجله دارم. بعدا می بینمت. خداحافظ.»
سارا به عقربه های ساعت نگاه کرد. دوباره با لبهای آویزان به تلویزیون چشم دوخت. با خودش گفت:«به مردها نباید اعتماد کرد، می خواست من را آرام کند که گفت زنگ می زنند. دو روز گذشته، هیچ خبری از امیر و خانواده اش نیست.»
یک دفعه صدای زنگ تلفن از گوشه سالن بلند شد. سارا از جایش پرید و به سمت تلفن رفت. شماره روی صفحه گوشی را نگاه کرد. دید شماره ناشناس است. با خود گفت:«ممکن است، مادر امیر باشد.»
دست پیش برد تا گوشی را بردارد ولی پشیمان شد. داد زد:«مامان!تلفن.»
راضیه سرش را از اتاق روبروی سالن بیرون آورد. یک تای ابرویش را بالا انداخت و گفت:««خوب گوشی را بردار. ایستاده ای استخاره می کنی.»
سارا شانه بالا انداخت و گفت:«شماره آشنا نیست.»
راضیه لنگان به سمت تلفن و سارا حرکت کرد، گفت:«از کی تا حالا شماره ناآشناها را جواب نمی دهی؟»
قبل از رسیدن راضیه صدای تلفن قطع شد ...
ادامه دارد ...