ویرگول
ورودثبت نام
ص. غم زاد
ص. غم زاداز درد سخن گفتن و از درد شنیدن با مردم بی درد ندانی که چه دردیست...
ص. غم زاد
ص. غم زاد
خواندن ۱ دقیقه·۳ روز پیش

خود درگیری

آه در گوشه تاریک اتاق ؛

جنگ سختی است میان من و من !

فارغ از شور خرابات جهان ؛

کنج این کهنه اتاق ؛

چه امانی است مرا !

از چه رو دل به سخن دوخته ای ، ای غم زاد !

که هوای دل و جانت

آشکار است از آن شوم تخلص که گزیدی !

آسمانت همه اشک

دودمانت همه باد

و نگاری که تو را برده ز یاد...

ز چه رو ریشه امید دلت باز توانا مانده ؟

به هوای دنیا ؟

که عروس صدمین داماد است ؟

یا به آن نور فروزان!

که چو دیدت رخ خود باز گرفت...

و تو تنها ماندی، به میان ظلمات افکار

با چراغی که به تاریکی خورشید دلت تابان است !

به تلاشی که بیابی خود را ؛

آه ای ناله باران خزان ؛

لحظاتی صبر کن...

دگر این جان مرا طاقت باریدن نیست !

به دلم شوق سراییدن نیست...

چو بگفتم غم دل با اشعار

رکن ها خرد شدند

ز همین رو دل اشعار گرفت

و همه سست و پراکنده شدند

و زمانی که همه زندگی ام مجموع شد

سر هم جمع شدند

شعر نیمای شدند...

_ص.غم زاد

ـ غم زاد

دلغمشعر پارسی
۰
۰
ص. غم زاد
ص. غم زاد
از درد سخن گفتن و از درد شنیدن با مردم بی درد ندانی که چه دردیست...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید