آه در گوشه تاریک اتاق ؛
جنگ سختی است میان من و من !
فارغ از شور خرابات جهان ؛
کنج این کهنه اتاق ؛
چه امانی است مرا !
از چه رو دل به سخن دوخته ای ، ای غم زاد !
که هوای دل و جانت
آشکار است از آن شوم تخلص که گزیدی !
آسمانت همه اشک
دودمانت همه باد
و نگاری که تو را برده ز یاد...
ز چه رو ریشه امید دلت باز توانا مانده ؟
به هوای دنیا ؟
که عروس صدمین داماد است ؟
یا به آن نور فروزان!
که چو دیدت رخ خود باز گرفت...
و تو تنها ماندی، به میان ظلمات افکار
با چراغی که به تاریکی خورشید دلت تابان است !
به تلاشی که بیابی خود را ؛
آه ای ناله باران خزان ؛
لحظاتی صبر کن...
دگر این جان مرا طاقت باریدن نیست !
به دلم شوق سراییدن نیست...
چو بگفتم غم دل با اشعار
رکن ها خرد شدند
ز همین رو دل اشعار گرفت
و همه سست و پراکنده شدند
و زمانی که همه زندگی ام مجموع شد
سر هم جمع شدند
شعر نیمای شدند...
_ص.غم زاد
ـ غم زاد