ویرگول
ورودثبت نام
Melika Almasi
Melika Almasi
Melika Almasi
Melika Almasi
خواندن ۲ دقیقه·۲ ماه پیش

دلبر کهربایی که دیو شد

اولین بار که دیدمش، زیر نور کم‌رمق غروب، زردِ کهربایی‌اش در چشمم نشست و دل کودکانه‌ام را لرزاند.

پدر، یک ساعت قبل زنگ زده بود و با همان شوق همیشگی خبر داده بود:

«دارم میام… با ماشین جدید!»

و ما—خانوادهٔ چهارنفره‌مان—مثل کسی که هدیه‌ای را که سال‌ها منتظرش بوده، قرار است بگیرد، لحظه‌شماری می‌کردیم.

پیکانی بود زرد، با چراغ‌های شیشه‌ای که برقشان تا وسط کوچه می‌رسید.

نزدیک‌های غروب رسید؛ نور نارنجی خورشید روی تن آهنی‌اش می‌لغزید و آن موجود چهارچرخ در نظر من، نه ماشین، که یک دلبر تازه‌نفس می‌نمود.

آن شب تا پاسی از شب در خیابان‌ها چرخیدیم و شادیمان را مزه‌مزه کردیم.

پدر هر بار که پشت فرمان می‌نشست، «سوسن خانمِ ابروکمون» را با صدای بلند پخش می‌کرد و من و برادر کوچکم در صندلی عقب بالا و پایین می‌پریدیم؛

آن‌قدر که یک‌جایی وسط ترانه، دست از شادی می‌کشیدیم و از خستگی در آغوش صندلی خواب‌مان می‌برد.

و آخر شب دلبر زرد، بی‌هیچ غرولندی، ما را جلوی پنجرهٔ اتاق من پیاده می‌کرد؛

انگار نه انگار تمام روز جور شادی‌های ما را کشیده بود.

اما زمستان که رسید، تازه فهمیدیم که این دلبرِ کهربایی، روی دیگری هم دارد.

مادر همیشه گله داشت که از درزِ درِ سمت او باد سردی می‌وزید و تا مغز استخوانش می‌نشست.

در خیابان‌های یخ‌زده، این دلبر عاشق‌پیشه ناگهان بدل به پیرمردی می‌شد که به‌سختی قدم از قدم برمی‌دارد.

با هر سربالایی ناله می‌کرد و با هر سرازیری انگار نفس تازه‌ای می‌یافت.

از همه بدتر، معده‌اش بود؛ انگار جوع داشت.

همیشه گرسنه، همیشه محتاج بنزین.

پدر بیشتر وقت‌ها با آچار در کاپوتش خم می‌شد و غر می‌زد؛

همان‌طور که پدربزرگمان هر روز از یک درد جدید شکایت می‌کرد.

آن دلبر کهربایی کم‌کم برای ما حکم دیوی را پیدا کرد.

کلافه‌کننده، پرخرج، غیرقابل‌اعتماد.

برادر کوچکم هم از رقصیدن با «سوسن خانم» می‌ترسید؛

می‌گفت:

«اگه بشکنه چی؟!»

و راست می‌گفت؛ تن فرسودهٔ ماشین مثل قلب پیرمردهایی بود که توان کشیدن باری اضافه را نداشتند.

گاهی اما مهربان می‌شد؛ مثلاً شبی که با زحمت خودش را تا پمپ‌بنزین کشاند، یا روزهایی که بی‌هیچ گله‌ای ابزار سنگین کار پدر را در صندوق عقب جابه‌جا می‌کرد؛

این‌ها لطف‌هایی بود که هیچ‌وقت فراموش نکردیم.

ولی حقیقت این بود که دیگر شادی را از جمع چهارنفره‌مان گرفته بود.

تا این‌که روزی پدر وامی گرفت و طرح تعویض خودروهای فرسوده راه افتاد.

دلبر کهربایی دیگر توان همراهی نداشت.

پدر با اکراه، اما با چهره‌ای که در نگاهش ترکیبی از دلتنگی و سبک‌شدن موج می‌زد، او را به دست خردکن‌های بزرگ سپرد.

آن روز، با شنیدن توضیحات پدر دربارهٔ این‌که قرار است چطور تکه‌تکه‌اش کنند،

دلم مثل تن همان پیکانِ پیر، خرد شد.

اما اندوه کودکانه‌ام وقتی در پارکینگ، چهارچرخ تازه‌نفس آلبالویی‌رنگ پدر را دیدم، پر کشید.

ماشینی گرم و محکم؛

نه بوی بنزین می‌داد، نه درزش باد می‌زد.

برادر کوچکم دوباره با خیال راحت با «سوسن خانم ابروکمون» بالا و پایین می‌پرید و ما دوباره کنار هم کامل شدیم.

و دلبر کهربایی؟

حالا فقط در گوشه‌ای از آلبوم خانوادگی، نیم‌رخ زردی دارد.

شاید روزی، در پوسته‌ای تازه و با نامی دیگر، دوباره متولد شود…

همان‌طور که بعضی خاطره‌ها هرگز نمی‌میرند.

خاطرهماشیندنده عقب با اتو ابزاراتو ابزارمسابقه
۷
۱
Melika Almasi
Melika Almasi
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید