خدای من هیچ وقت جدی نبود. میرقصید و آدم درست میکرد. همین بود که ناشیانه شیطان ناپخته نازیبایی که باشم را بی حواس کالبده کرد و من زمانی فهمیدم وجود دارم که تو نگاهم کردی. از زمانی که نباید یادمباشد خواستم چشم هایم را بگذارم پشت مژه هایت، و به اغوایی فکر کنم که باید کمترین هنر خط چشمم باشد و کم ترین هنر برآمدگی ناموزون لب هایم، کندترین هنر گرمای پوست گردنم و کم حادثهترین اتفاق برای باز شدگی موهای موج داری که از تنانگی ام با دور خیال تو اتفاق می افتاد. تو اما دور بودی. خدایت تو را دور آفریده بود. آن قدر دور که فکر میکردم خدایی. من تو را دوست داشتم. امروز قدمهایمتا تو را میشمردم، سنگ را میرساندم بالای کوه ، منتظر و تو فردا دورتر میشدی. خدای من دستش را میگذاشت روی شکمش و میخندید. و من دنبال خدای جدیدم مذبوهانه میدویدم. یک بار آن قدر نزدیک شدم که سایه ات را دیدم و فهمیدم خدا نیستی. شیطان تنهایی بودی که لباست با من فرق داشت. خدایت به تو یاد داده بود یک آدم را جادوکنی تا هرروز قدم هایش تا تو را بشمارد، سنگ ها را از پایین کوه تا بالا بیاورد و روز بعد و روز بعد و روز بعد. من فکر میکردم دست هایم تو را مسخ میکنند، بعد دو شیطان همدم میشویم، علیه خدایانمان میشوریم و این چرخ را تمام میکنیم. تو اما خدا بودن را دوست داشتی. از شیطانک متنفر بودی اما برای خدا بودن کالبد آدمی لازم بود که تو را بپرستد. آدمی دور که ولعت را داشته باشد اما سایه ات را فراموش کند. فردا که از خواب بیدار شدم سایه ات را یادم رفته بود، خدای من داشت به من میخندید، خدای تو داشت آدم می آفرید و من دوباره داشتم به خدایی دوری که تو باشی فکر میکردم .شاید از یک شیطان خوشش بیاید و سنگ ها را بالا میبردم.