ملیکا محمدهاشمی·۶ روز پیششیطانبودگیخدای من هیچ وقت جدی نبود. میرقصید و آدم درست میکرد. همین بود که ناشیانه شیطان ناپخته نازیبایی که باشم را بی حواس کالبده کرد و من زمانی ف…
ملیکا محمدهاشمی·۱ ماه پیشمیگذارم شماره ۲این شعر را امشب تمام کردم. دو بیتش را قبلتر نوشته بودم اما امشب باید کمی طولش میدادم تا به جایی برسد که هم من دچار بیماری بالا آوردن کلمات…
ملیکا محمدهاشمی·۱ ماه پیشاز روزمرگی های مرگفرشتهی مرگ به نام آخرین قربانی امروز نگاه کرد. دفترچه کارهای روزانهاش را بست و داخل جیبش گذاشت. حساب کرد که اگر با سرعت ۱۰۰ کیلومتر بر ث…
ملیکا محمدهاشمی·۱ ماه پیشغول چراغ جادوخانم صاحبخانه زیادی مامانم را اذیت میکرد. همیشه مجبورش میکرد خیلی بیشتر کار کند. ظرفها را چندبار بشوید، چندبار پنجرهها را گرد گیری کند…
ملیکا محمدهاشمی·۱ ماه پیشایرانشهر جای پیرمردها نیست.(بخش اول)پیرمرد داشت عصایش را بالا میآورد که بکوبد به سرم. کتابها را کنار گذاشتم و نیمکت را تعارف کردم و گفتم بنشینید. مات نگاهم کرد. دوباره فحشک…