روایت روز:
بلافاصله که از خواب بیدار شدم گوشی را باز کردم. آتشبس خواب بود یا واقعیت؟ دو تا موشک زده بودیم. لرزیدم. اول ما زدیم یا اول آنها؟ بعدش یادم آمد که مگر فرقی هم میکند؟ دنیا اگر دلش بخواهد ما را محکوم خواهد کرد. مگر فرقی هم میکند؟
شاید همهی کینهورزیهای گروهکهای تروریستی جهان روزی از همینجا شروع شده. وقتی مطمئنی هیچکس برایش مهم نیست زنده باشی یا مرده یا در حق تو چه بیعدالتیای شده. و بعد با خودت فکر میکنی چه در جهت درست تاریخ باشی چه در جهت غلط آن، برای هیچکس فرقی نمیکند. انسانیتت تقلیل پیدا میکند به دینت، به مرزهای سرزمینت یا نام قومت. تبدیل به عدد میشوی. و شاید هیولاها در تاریکی شب از همین نقاط آغاز به زیستن میکنند. نمیدانم.
بعد از یک ساعت التماس کردن به همه که آیا بالأخره آتشبس شده یا نه آرام میگیرم. یک چیز جالب دیگر در مورد جنگ این است که هیچکس نمیداند چند روز طول خواهد کشید. و هیچکس هم دقیقاً نمیفهمد اصلاً چطور شروع شد. دوازده روز پیش، وقتی من در کنار خانوادهام در حال تفریح بودم، چند صدای انفجار زندگیام را به دو پاره تقسیم کرد. و دوازده روز بعد، بدون اینکه بدانم چرا ناگهان قرار شد آتشبس برقرار شود. از اول نه دلیلی برای شروع جنگ وجود داشت نه دلیلی برای ادامهی آن. ولی دوازده روز سرزمینم زیر بارش بیامان آتش قرار گرفت تا اینکه دلقکها تصمیم گرفتند «آتشبس» اعلام کنند.
در این سیرک بزرگ، پهلوی اکانت اسرائیل و آمریکا را آنفالو کرد. ترامپ نامزد دریافت جایزهی صلح شد و چند ساعت بعد اسمش را خط زدند. نتانیاهو گفت تمام امکانات غنیسازی ایران را غیرفعال کرده. جمهوری اسلامی گفت هیچ هم چیزی نابود نشده و آمریکا تحریم نفت بین ایران و چین را برداشت. و به ما گفت «تاجرهای بزرگ». طی دو روز از میگا رسید به درود بر ایران، سلطنتطلبها برگشتند به سوراخ موششان و چیزی که برای من ماند گربهی ناآراممان است که صبحها میآید پشت پنجره و بیقراری میکند.
ولی من هنوز شارژر لپتاپم را میگذارم داخل کیف نجاتم و مطمئن نیستم چیزی که انقدر کشکی شروع شده بتواند انقدر کشکی هم تمام شود. ضربان قلبم طبیعی نیست. با شنیدن هر صدایی میپرم و نمیدانم چقدر از این اخبار را باید باور کنم.
چیزی که از صبح روز سهشنبه تا پایان آن فهمیدم این بود که در جهان، علاوه بر انواع جنگ، انواع صلح هم وجود دارد. صلحهای واقعی و صلحهای سوری. صلحهای موقت و صلحهایی فقط برای تجدید قوا. صلحهایی که صلح میکنند که تو مثل برههای قبل ذبح احساس آرامش کنی و بعد چند روز بعد وقتی اصلاً انتظارش را نداری غافلگیرت کنند. یک عالمه مدل صلح دیگر هم داریم که البته خیلیهایشان ابداع همین اسرائیل است. جنگهای کوتاه و جنگهای بلند. جنگهای صد ساله. در اینترنت جستجو کردم کوتاهترین جنگ تاریخ کدام است؟ نوشته بود جنگی که بین ۳۸ تا ۴۵ دقیق طول کشید. جنگ آنگلو-زنزیبار.
وقتی جنگی شروع میشود، تصورت از آینده کاملاً مخدوش است. و به تعداد آدمها، راه است برای ادامه دادن جنگ. هیچ جنگی، نمیتواند شبیهسازی برای جنگ دیگری باشد. هر جنگی، قائم به ذات خودش است. هیچ کس نمیدانست این جنگ شبیه ۸ سال جنگ عراق است، شبیه ویرانی غزه است یا شبیه جنگ ۳۳ روزهی لبنان؟
حالا ما یک جنگ جدید در تاریخ داریم. جنگ ۱۲ روزه. که معلوم نیست فاصلهی استراحت بینش ۱ روز است، ۱ هفته یا ۱ سال؟
چیزی که قلبم را میشکند وقتیست که بعد از اعلام آتشبس به دوستم در کانادا میگویم پس پاشو بیا. و میگوید بعید میدانم. با سادهدلی میپرسم چرا؟ میگوید: «...چون... جنگه». و این حقیقت میخورد توی صورتم که حالا کشورمان ناآرام طبقهبندی میشود. ملتهب. جایی که هر لحظه ممکن است جنگ شود. که جنگ «تمام» نشده و این آتشبس -این صلح سوری- معلوم نیست دقیقاً از کدام نوع است.
عصر با پگاه و سوزان قرار است برویم بیرون. قرارمان را ناگهانی میگذاریم. دیرم شده. تازه از حمام آمدهام. با عجله لباس میپوشم. وقتی دارم کلیپسم را میکنم لای موهایم دستانم میلرزد. ولی هول شدنم به خاطر ضیق زمان نیست. از صلح غیرابدیمان میترسم. میترسم در فاصلهای که دارم رژ لب میزنم یک جا را بزنند و دوباره حبس شوم توی خانه. تنشم موقع حاضر شدن بیبدیل است. بعد از ده روز با اشتیاق آرایش میکنم. لوازم آرایشی که هیچوقت فکر نمیکردم دوباره از آنها استفاده کنم و حالا میخواهم تا جایی که میتوانم زیبا باشم. حتی به ریمل زدن فکر میکنم. تقریباً صد سال یک بار ریمل میزنم. ولی الان که نمیدانم تا کی... ولش کن.
وقتی میبینمشان از احساس شوق لبریز میشوم. همدیگر را بغل میکنیم و چه آرامشبخش است. در مورد لحظههایمان در جنگ حرف میزنیم و بعد چیزهای شادیآور و بعد دوباره جنگ. فراپهی شکلات کای یک مزهای میدهد. نمیدانم توی این فاصله من عوض شدهام یا بستنی آنها. دم صندوق صف شده. کافه شلوغ است. همه چیز عجیب است. صدای موسیقی داخل کافه هر صدایی از بیرون را خفه میکند. کمی مضطربم. حس میکنم اگر بیرون اتفاقی بیفتد این شکلی نمیشنویم. گاهی بین حرفهایمان دلم میخواهد گوشی را چک کنم. نکند جایی را زده باشند؟ با خودم میگویم ولش کن. به حباب امنم در لحظه بازمیگردم.
تهران دارد در یک غبار مهآلود خفه میشود وقتی از کافه میزنیم بیرون. تقریباً ساعت هفت میبندد.
میرویم کتابفروشی. سوزان برایمان استیکر میخرد. با کمال میل قبول میکنم.
برمیگردم خانه. حالم بهتر است.
روایت شب:
هنوز نتوانستهام باور کنم. ضربان قلبم میرود بالا و میآید پایین. بعد از ظهر یکی دو جا منفجر شده. ادامه دارد؟ ادامه ندارد؟ شب، یک صدای انفجار میشنوم. میروم آن اتاق میگویم چه شنیدهام. پیام میدهم و امیدوارم آدمها بگویند اشتباه شنیدهام. نمیگویند. یک سری انفجار و زدن ریز پرنده هنوز در کار است. ولی حمله نه. خیلی احمقانه است که از شنیدن صدای تک و توک انفجار آرام میشوم. انگار نه انگار که یک عالمه آدم دوباره دارند میمیرند. امیدوارم که نمیرند. امیدوارم که نمرده باشند. امیدوارم همه زنده باشند.
یاد دعواهای روزهای اول خودم و مادرم افتادهام. اولش دشمن هم بودیم. بعد از دوازده روز دوستیم. معنیش این نیست که عقاید سیاسی همدیگر را قبول داریم. ولی چیزهای زیادی برای درک کردن یکدیگر داشتیم. و برای همدردی. رفتم بغلش کردم. دوستش دارم.
از ۱۲ به بعد شروع میشود. انگار از درون خالیام. احساس تو خالی بودن میکنم. انگار چاهی در درونم حفر شده. یک چاه سیاه. میترسم به داخل آن نگاه کنم. نگاه کردن به داخلش مضطربم میکند. دلم میخواهد با یک نفر حرف بزنم. احساس وحشت میکنم. یا به قول فرزین، دهشت. نمیدانم کدام است. کلمهی terror میآید توی ذهنم. نمیدانم با چه کسی باید صحبت کنم. حتی نمیدانم چه بگویم. فقط دلم میخواهد یک نفر با من حرف بزند.
میروم عشق ابدی میبینم. دلم میخواهد در جهان هیچ چیز برایم مهمتر از الهه و اکسش نباشد.
نتانیاهو گفته کارش با ایران تمام شده و حالا برمیگردد سر لبنان و غزه. بیچاره مردم غزه. به این فکر میکنم که تجربهی من یک هزارم تجربهی آنها هم نیست. آنها چه میکشند و چرا جهان باید انقدر ناعادلانه باشد؟ چرا بقیه فقط دارند تماشا میکنند؟ این خیلی حرف است که یک نفر علناً بگوید من کارم با اینها تمام شد و میروم سر کشتن قبلیها و هیچکس چیزی نگوید.
ماهیت جنگ برایم به شدت مردانه است. وقتی این را میگوید احساس میکنم شبیه مردیست که تمام تلاشش را کرده تا به زنی که توی مهمانی دیده تجاوز کند. حالا که کارش با این یکی تمام شده، میرود خانه و به آنهایی که آنجا داشته تجاوز میکند. با خشونت بیشتر شاید. شاید چون زورش میرسد. شاید چون تحقیری که از تجاوز قبلی متحمل شده حتی عصبانیترش کرده باشد. حالا برگشته خانه و میگوید زورم که به اینها میرسد، پس میکنم.
جنگ، چیزی جز تجربهی دسته جمعی تجاوز نیست. و به همان اندازه بدنمند است. فقط به نوعی دیگر.
جنگ، دقیقاً شبیه تجاوز است وقتی، همسایهات صدای ضجه زدن زنی در شب را میشنود ولی دخالت نمیکند.
سعی میکنم اهل غرق را تمام کنم. خیلی جاهایش را در طول جنگ سعی کردم بخوانم ولی صفحهها از جلوی چشمم رد میشدند و نمیفهمیدم دارم چه میخوانم. در حالی که رشتهی داستان از دستم در رفته سعی میکنم کتاب را به پایان برسانم. یک سری واژه از جلوی چشمم رد میشود. نفت. آبادی، آب، برق. همه چیز از همینجاها شروع شد. نشد؟
کتابم که تمام میشود مادر و پدرم هر دو خوابیدهاند. خانه در سکوت مطلق فرو رفته. حفرهی خالی درونم به من خیره شده و ترسناکتر است. دلم میخواهد مادرم را بیدار کنم. دلم میخواهد یک نفر را بیدار کنم. زل زده به من. دارم خفقان میگیرم. باید حرف بزنم.
مینو.
مینو پیام داده.
بیداری؟ دیر شده؟
نه، نه نه اصلاً. زنگ بزن. زنگ بزن.
زنگ میزند. حرف میزنیم. مرور میکنیم. چند باری میپرسد قطع کنیم؟ میخواهم بخوابم؟ میگویم نه بگو. برای مدتی یادم میرود حفره آنجاست. که جنگزدهام. که هیچ چیز مثل قبل نیست. که چیزی از درونم به من زل زده. سکوت خانه دارد من را میترساند.
باز هم میترسم.
چرا؟
امشب که نباید بترسم.
در نهایت احساس میکنم کمی خوابالود شدهام. صحبتم را با مینو تمام میکنم.
مسواک میزنم.
کمی کونگ فو پاندای دوبله میبینم. منیزیم میخورم. ساعت از ۳ گذشته و اگر میخواستند حمله کنند تا الان کرده بودند نه؟
بعد یاد دیشب میافتم که در عرض یک ساعت همه جا منفجر شد. خیلی مطمئن نیستم. پس چرا هنوز منتظرم؟ به خودم قول داده بودم دیگر خبر چک نکنم ولی میکنم. وحید آنلاین. رشت مثل اینکه سر و صدا زیاد است. همچنان پاک کردن آسمان.
دیگر لپتاپ را خاموش میکنم. ساعت از ۳ و نیم گذشته و احتمالاً بدنم احساس امنیت میکند. غلت میزنم. صدای پرندهها میآید. آسمان رو به روشن شدن گذاشته. دوباره غلت میزنم.
پس چرا ضربان قلبم هنوز بالاست؟
حفره، بزرگتر از هر وقت دیگری به من زل زده. و من به آن. یک تاریکی بیانتها میبینم. تاریکیای که قادر است من را ببلعد. احساس توخالی بودن. از درون خالیام. از درون دارم به خلأ سقوط میکنم.
بالأخره قبول میکنم.
که حالم خوب نیست.
که هیچ چیز سر جایش نیست.
بغضم میترکد.
در سکوت گریه میکنم.
و گریه میکنم.
و گریه میکنم.