تا در را پشت سرم بستم و وارد کوچه شدم، چشمم به برادر بزرگترم، علیرضا، افتاد که چند قدم آن طرفتر به سمتم میآمد. من از خانه خواهرم، فاطمه، بیرون آمده بودم تا به ترمینال بروم و به خانه برگردم. سلام کردم و گفتم: «میروم میانه.»، گفت: «اولسون، سنله ترمینالاجان گلرم.» - باشه، باهات تا ترمینال میام.
همان صبح، دنیا روی سرم خراب شده بود؛ در آزمون نیروی دریایی ارتش رد شده بودم. آزمون در پادگان کوهک تهران برگزار شد و حین معاینه جسمانی، دستانم خیس عرق شد و به همین دلیل رد شدم. ۱۷ ساله بودم و خودم را در لباس تکاوری تصور میکردم، آموزشهای سخت رزمی را میگذراندم و خودم را آماده جنگ میدیدم.
علیرضا حتی بیخیال، بلیط کاغذی خط واحد را نخرید و بیهیچ معطلی سوار اوتوبوس شدیم. من هم بیقرار تا میدان آزادی، سرم را به شیشه چسباندم و چشمهایم را بستم. هیچ حرفی با او نزدم، حتی نگفتم چه اتفاقی افتاده است. ما سه نفر برای نیروی دریایی ثبتنام کرده بودیم؛ وقتی من رد شدم، امین انصراف داد و تنها شاهین قبول شد، کسی که تا امروز ۱۶ سال است در ارتش خدمت میکند. در طول مسیر، تصویر شاهین همواره در ذهنم بود؛ اینکه چگونه ژ-۳ را نشانه میگیرد و نقطههای ریز را دقیق وسط سیبل جا میگذارد.
در ترمینال آزادی، علیرضا برایم بلیت خرید. نگاهی گذرا به آن انداختم و عبارت «شرکت تعاونی میهن نور آریا» در ذهنم نقش بست. وقتی به سمت سکوها رفتیم، اولین اتوبوسی را که نام شرکت روی شیشهاش نوشته شده بود، انتخاب کردم و به سمتش رفتم. علیرضا تا رسیدن من به صندلی، کنارم بود و بعد رفت.
داخل اتوبوس، حس عجیبی سراسر وجودم را گرفت. کسی ترکی حرف نمیزد، هیچچهره آشنا از شهر کوچکمان در بین مسافرها نبود و حتی قیافهها به نحوی کاملاً غریب بودند. به همین دلیل چشمهایم را بستم و خودم را به خواب زدم. میدانستم که در خواب، دوباره رؤیای ارتش سراغم خواهد آمد؛ اما اینبار، خواب دلچسبتر از تلخی دلتنگی بیداری بود.
اتوبوس به مسیر ادامه میداد، اما هیچکدام از جادهها و تابلوها برایم آشنا نبود. نه کرج، نه قزوین، نه زنجان؛ همه چیز غریبه بود. وقتی مادرم تماس گرفت، از پنجره تابلوئی را دیدم و اسم شهری را برایش گفتم. با تعجب پرسید: «اوردا نه ایش گؤرورسن؟» -آنجا چهکار میکنی؟ و من خودم هم واقعا نمیدانستم چه کارهام. گفتم: «اتوبوس او بیریسی یولدان گلیر!» -اتوبوس از آن یکی مسیر میآید! اما واقعاً نمیدانستم آن مسیر کدام است، کجا هستم و به کجا میروم. سرم را تند تند به پنجره میچسباندم و دنبال نشانهای از شهر خودمان میگشتم، اما همه نشانهها کوچک و ناپیدا بودند، و من در آن غریبی غرق میشدم.
هوا که تاریک شد، از پنجره، کوهی را دیدم که رگههایی از سفیدی بر تنش نشسته بود و روی تابلو، بزرگ نوشته شده بود: کرمانشاه! اسمش را تا آن روز فقط در کتاب جغرافیا و اخبار شنیده بودم. در ترمینال همه مسافرها پیاده شدند و من ماندم؛ منتظر بودم شاید سر اوتوبوس را به سمت میانه بچرخانند یا حداقل بگویند حرکت به این شهر چه ساعتی است. وقتی به راننده مراجعه کردم، با لحنی عصبی گفت: «بیا برو بیرون بابا!» کرایه تهران تا کرمانشاه را هم گرفت و من در تاریکی شب، پیاده شدم.
شب بود و من حالا در شهری بودم که فقط نامش را شنیده بودم و صدها کیلومتر بهدور از خانهمان. به خودم گفتم اگر میتوانتم تنهایی یک روز از میانه به تبریز و روزی هم به تهران رفته و در آنجا نیز از این پادگان به آن پادگان بروم تا در نهایت وارد ارتش شوم؛ همانطور هم میتوانم به خانه برگردم.
به سمت ساختمان کوچک ترمینال رفتم و از اولین باجه بلیتِ تبریز را پرسیدم. گفت اتوبوس صبح حرکت میکند. شب را روی صندلیهای آهنی سرد و ناراحت ترمینال گذراندم؛ چشمانم باز میماند، بسته میشد، دوباره باز میشد. صدای سرفه مسافرها، چرخ ساکها، نور چراغهای زرد... همه چیز شکل عجیبی از تنهاییام بود.
صبح با اولین اتوبوس راه افتادم و ظهر که به خانه رسیدم، همه وقتی ماجرا را شنیدند، زدند زیر خنده. من هم خندیدم، اما امروز که به آن روزها برمیگردم؛ حس میکنم هرکس یکبار حق دارد اینطور گم شود، و من سهمم را یکبار در نوجوانی خرج کردهام.