جایی که می دانستم مسیرش بود، گوشه خیابان کمین کردم.
ماه درست بالای دودکش پشت بام نشسته و تماشایم میکرد.
شلوغی ها ته کشیده و ماشین ها کمتر به چشم میخورند.
چیزی را با وجودم احساس میکردم. شیرین اما شور انگیز با شوق اما اضطراب آور چیزی که شبیه انتظار یا شاید خود انتظار.
شاید میخواستم ببینمش یا شاید مغزم اندروفین بعد از تماشایش را میخواست آن هم برای همیشه.
همه چیز آماده شده و منتظر طلوع طلایی خورشید برای همسفر شدن با جاده به مقصدی نامعلوم شده بود.
آهستهتر صحبت کردن. آرام تر قدم برداشتن. بیشتر فکر کردن وگاهی ساعت ها فکر کردن. چیزهایی است که رفتار و درونم را بازی میداد.
اما ترس کار بلد است.ذهن را مشوش و ناآرام میسازد و همه را بهم میریزد
نفس عمیق موجب آرامش همه چیز بود. کمکم زمان رسیدنش بود.
منتظر رسیدن سرنخ برای رفتن به سویش،باد گرم فضای داخلی اتومبیل را قابل تحمل تر کرده بود.
زمزمه به لبم می آید، آمدنش دیر شده؟نمی دانم شاید من از این قافله عقب ماندام.
ماه بالاتر رفته و لبخند میزند اما به چه چیز؟چه چیزی در ذهنش گذشته بود؟
صدای آرامی سکوت اینجا را میشکند. عمری به هر کوی و گذر گشتم که پیدایت کنم ..
نمیدانم چرا اینگونه خوش خیال در این سرما در کنج این گذر به انتظار نشسته ام؟
اما دیگر آمدنش دیر شده.